مگر نمی دانی آن مرد ، رفته است؟

  منوچهر آتشي

 

اسب سفيد وحشي
بر آخور ايستاده گرانسر
 انديشناك سينه ي مفلوك دشت هاست
 اندوهناك قلعه ي خورشيد سوخته است
 با سر غرورش ، اما دل با دريغ ، ريش
 عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش

اسب سفيد وحشي ، سيلاب دره ها
 بسيار از فراز كه غلتيده در نشيب
 رم داده پر شكوه گوزنان
بسيار در نشيب كه بگسسته از فراز
 تا رانده پر غرور پلنگان
 
اسب سفيد وحشي با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
 بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش
 از اوج قله بر كفل او غروب كرد
 مهتاب بارها به سراشيب جلگه ها
 بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد
 كهسار بارها به سحرگاه پر نسيم
 بيدار شد ز هلهله ي سم او ز خواب

 اسب سفيد وحشي اينك گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبناك
 سم مي زند به خاك
 گنجشك هاي گرسنه از پيش پاي او
پرواز مي كنند
 ياد عنان گسيختگي هاش
 در قلعه هاي سوخته ره باز مي كنند

اسب سفيد سركش
بر راكب نشسته گشوده است يال خشم
 جوياي عزم گمشده ي اوست
مي پرسدش ز ولوله ي صحنه هاي گرم
مي سوزدش به طعنه ي خورشيد هاي شرم
با راكب شكسته دل اما نمانده هيچ
نه تركش و نه خفتان ، شمشير ، مرده است
 خنجر شكسته در تن ديوار
 عزم سترگ مرد بيابان فسرده است

 اسب سفيد وحشي ! مشكن مرا چنين
 بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
 آتش مزن به ريشه ي خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
 گرگ غرور گرسنه ي من

اسب سفيد وحشي
دشمن كشيده خنجر مسموم نيشخند
 دشمن نهفته كينه به پيمان آشتي
 آلوده زهر با شكر بوسه هاي مهر
 دشمن كمان گرفته به پيكان سكه ها

 اسب سفيد وحشي
 من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم
 ما با كدام مرد درآيم ميان گرد
 من بر كدام تيغ ، سپر سايبان كنم
من در كدام ميدان جولان دهم تو را

اسب سفيد وحشي !
شمشير مرده است
خالي شده است سنگر زين هاي آهنين
 هر دوست كو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين

اسب سفيد وحشي
 در قلعه ها شكفته گل جام هاي سرخ
بر پنجه ها شكفته گل سكه هاي سيم
 فولاد قلب زده زنگار
 پيچيد دور بازوي مردان طلسم بيم

اسب سفيد وحشي
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست گلي رسته در سراب
 آنجا پلنگ نيست زني خفته در سرشك
 آنجا حصارنيست غمي بسته راه خواب

 اسب سفيد وحشي
آن تيغ هاي ميوه اشن قلب اي گرم
 ديگر نرست خواهد از آستين من
 آن دختران پيكرشان ماده آهوان
 ديگر نديد خواهي بر ترك زمين من

اسب سفيد وحشي
 خوش باش با قصيل تر خويش
با ياد مادياني بور و گسسته يال
 شييهه بكش ، مپيچ ز تشويش

اسب سفيد وحشي
بگذار در طويله ي پندار سرد خويش
 سر با بخور گند هوس ها بيا كنم
 نيرو نمانده تا كه فرو ريزمت به كوه
سينه نمانده تا كه خروشي به پا كنم

 اسب سفيد وحشي
 خوش باش با قصيل تر خويش

 اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
 انديشناك قلعه ي مهتاب سوخته است
 گنجشك هاي گرسنه از گرد آخورش
 پرواز كرده اند
 ياد عنان گسيختگي هاش
 در قلعه هاي سوخته ره باز كرده اند

نارون هاي خشك شده

 

نخستين باري كه داستان "سياوش" را از خانم جلال منش خواندم حيرت كردم. گمان نمي بردم نگاه زنانه تا بدين پايه تيزبين باشد و در گنداب تازيانه و درفش٬ چنين اثيري سر برآورد و اين عفن را تا بدين پايه هنرمندانه توصيف كند. بعد از مدت ها داستان ديگري از ايشان به دستم رسيد و شايد ۴يا ۵ مرتبه تا به حال دوره ش كردم. حيفم آمد كه شما هم نخوانيدش. خاصه آنكه اولين مجموعه داستان هاي كوتاه خانم فري رز جلال منش هم تا مدتي ديگر توسط نشر چشمه به بازار کتاب عرضه خواهد شد. پس داستان نارون هاي خشك شده را براي چندمین مرتبه با شما دوره مي كنم:

 

 

 دوشنبه شده. ساعت پنج و چهل دقيقه . پس از سال ها پرده ها شسته شده ، موسيقي ملايمي به فضاي خانه روح داده . موهايم را رنگ كرده ام . پشت در ايستاده ام . زنگ مي زنند سه بار كوتاه ، منظم و بي فاصله . سريع در را باز مي كنم . خشكم مي زند. مردي است بلند قد و ريشو با اوركت سربازي . من من كنان مي گويد: اين بسته مال شماست . بسته را سر مي دهد توي دستانم . سريع مي رود.

كاغذ بسته را جر مي دهم . دفتر خاطراتم است به همراه تمام آلبوم ها و عكس هايم . يكي از آلبوم ها را باز مي كنم مي بندم . دوباره باز مي كنم . علي ، دست چپش را در جيب شلوار كرده و رسمي ايستاده ، پرطراوت و نيرومند ، مثل يك بازيگر يا دلداده ، رديف دندان هاي مرتب و سفيدش از پس لبخند ي دلچسب بيرون زده. نگاهم مي كند با چشم هاي عسلي. موهاي خرمايي لختش باز هم ريخته روي پيشاني اش.

هر وقت ساعت پنج و چهل دقيقه بعد از ظهر زنگ در سه بار كوتاه ، منظم و بي فاصله به صدا در مي آمد با موهاي خيس، ماتيك آلبالويي و تن آغشته به عطر ياس مي دويدم  سرتا سر خانه را كه بزرگ هم بود ، دكمه ي در باز كن را فشار مي دادم . در ورودي را باز مي كردم . هر روز كه از راه مي رسيد سه باز زنگ مي زد و من مي ايستادم جلوي در ورودي . مي دويد . مي رسيد . دست هايم را دور گردنش حلقه مي كردم . دست هايش را دور كمر و شانه ام قفل مي كرد. لب بر لب در حالي كه كف پاهايم را روي پاهايش گذاشته بودم با هم داخل مي رفتيم. يكديگر را رها مي كرديم و خنده كنان در يك لحظه مي گفتيم: ما ديوانه ايم ....

 

ادامه نوشته

...

 

 

از آخرین بار ی که میان شب مویه هایمان  ازنرینه گی ام شرمسارم کردی تا اولین باری که روایت را برای خودم زمزمه کردم هنوز نمی دانستم که تو بانوی تمام تاریخ ! چقدر محقی. تو راست می گفتی ای کاش مردانه گی مان را در تمام تاریخ فقط یک بار به زنانه گی تان ثابت می کردیم و نکردیم.

 

 

- چرا هر وقت، لب هام  بر لب هات چفت مي شن، چشم هات رو مي بندي؟

      گفتم: «من؟» و چشم هام رو بسته بودم.

- مي خوام تو رو به چنون جاي دوري ببرم كه هيچ كشتي نتونه ببرتت.

گفتم: « شازده كوچولوت منم؟» و خنديدم. آنقدر خنديدم كه نفهميدم، كي لخت رها شده بودم وسط چهارراهي كه باد از هر طرف انگار مي خواد تصاحبم كنه. نمي دونستم از باد خودم رو مي پوشونم يا از نگاه هرزه‌ي رهگذرايي که هيچ وقت رد نمي شدن. رد نشدن. يكي زير گوشم جيغ كشيد: «لكاته!» از خواب پريدم.

تاوان بايد داد. تاوان اينكه هروقت لب هات رو به لب هاي مردت چفت مي كني، چشم هات رو نبندي. هنوز دنگ صداي بي بي توي گوش هام طنين داره. گفتم: «بي بي! مطمئني اين تعبير خوابمه؟» سر تكون داد.

- بي بي، بي كس شدم!

گفتم: «چي شد؟»

- بابات رفت زير خاك!

اين بار به جاي «لكاته» شده بودم«خواهر»! خواهر همون هزار رهگذري كه دست به دست باد مي خواستن تيكه پاره م كنن و هيچوقت رد نمي شدن.

گفتم: «كمــــــــــــك...» همسايه ها از زير دست و پاش بيرونم كشيدن. مست مست بود. بوي الكل مي داد... نه! بوي لاشه مي داد. بوي من رو گرفته بود.

گفتم: «تاوان يه لحظه چشم بستن مگه چقدره؟» چشماش رو با دستاي خودم بستم و لبام رو چسبوندم به لب هاش. گفتم: «بي بي! تو هم رفتي زير خاك!» خاك بر سرم! يكي پشت گوشم گفت: «خواهر! صيغه نمي شي؟» عق زدم!

گفتم: «ديگه كي كابوس هام رو تعبير كنه و بگه: تاوان!»

- تو برام با هزار تا زن ديگه هيچ فرقي نداري.

گفتم: «يادته؟ ارزش گل تو،  عمريه كه به پاش صرف كردي» مست كرد و خط زد. رج روي رج. سفيد و كبود. كبود و سفيد. نقش زني رو گرفته بودم كه پشت ميله هاي كبود، استخوان مي تراشه. به داغ خواهر بودن، مهر طلاق هم اضافه شد. چه سهل الوصول شده بودم من؟!

به چنان جاي دوري پرتاب شدم كه هيچ كشتي نمي تونس منو ببره. راست مي گفت بي بي:«تاوان چشم بستن در اولين بوسه‌ي عاشقانه، هرز رفتن لحظه به لحظه‌ي زنانه‌گيم بود. آنقدر انگ خورده بودم كه عين گورخري شدم كه ديگه يادم رفته سفيد بودم با خط هاي سياه يا سياه با سياهي سرنوشتم كه بي بي تعبيرش رو سال ها پيش برام خوند.

 

آره دخترم! اون روزكه ميون چهارراه كابوس هام، اسير دست هاي وحشي باد، لخت رها شده بودم يادم رفته بود كه بي بي هم شايد شبي يا روزي اين كابوس رو براي مادرش تعريف كرده و آنقدر انگ خورده تا خوب به ياد داشته باشه كه سال ها بعد شايد من هم اين كابوس رو براي تو تعبير مي كنم.

امیر عفاف

 

رفیق خستگی ها و شب پرسه های تمام شبانه های این زمانم هم به حلقه ی دوستان در این دنیای مجازی پیوست.

امیر عفاف! باید آنقدر بنویسی تا فراموش کنم که بامداد ما٬ بامداد نامیرای من و تو٬ جایی در گوشه امامزاده طاهر کرج آرمیده ست تا وعده گاه دوستی مان شود. باید آنقدر بنویسی تا تمام غصه های ساعدی را از یاد ببرم. باید آنقدر جان٬ خرج قلم کنی تا زخم صدای فرهاد ما٬ فرهاد من و تو٬ مرهمش را در درونمان بیابد. دلم برای فنی زاده و معروفی٬ برای فریدون گله -که همین تازگی ها رفت- برای بیضایی نازنین٬ برای اسفندیار مغموم مان تنگ شده.

«زمانه ییست که آری

کوته بانگی الکنان نیز

                            لامحاله

خیانتی عظیم به شمار است».  

پس بنویس...! 

درود

اولین تجربه های وبلاگ نویسی م از جنس همان روزی بودند که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با پدرش به کشف یخ رفته بودند٬ عجیب بود و دوست داشتنی. معنی مخاطب را آنچنان نمی فهمیدم. بیشتر دچار حیرت بودم تا شعف. بسان اجدادم که با مشاهده نخستین نبوغ فرنگ یکسره عنان عقل از کف نهادند و و چون هزاران سال گذشته معجزه ی الهی ش نامیدند. جل الخالق!

اما اندک اندک٬ رفاقت و مخاطب آنچنان در هم تنیده شد که دیگر از این دنیای مجازی گریزی نیست. به قول سیدِ گوزنها:«من این پای خوب رو مفت از دست نمی دم٬ باوفا!»

خانه م را عوض کرده م. باشد که سرایی شود بایسته ی میهمانانی که یاران تازه یافته یی هستند در دنیایی تازه تر.

-------------------------------------------------------------------------------

رضا دقتي نشان شواليه ملي لياقت فرانسه را دريافت کرد

رضا دقتي 

روز ۱۳ ماه مي ۲۰۰۵، وزارت امور خارجه فرانسه در نامه اي رسمي اعلام کرد که به پاس خدمات رضا دقتي، عکاس و خبرنگار ايراني براي احياي مطبوعات آزاد، اشاعه آزادي بيان دردنيا، مبارزه براي احياي حقوق کودکان و مبارزه بر عليه استبداد، رئيس جمهور اين کشور او را به مقام افتخاري شواليه ملي لياقت منسوب کرد.

 

("Chevalier de l’Ordre National du Mérit", décret présidentiel du 13 mai 2005)

 

رضا دقتي در سال ۱۳۳۳ در شهر تبريز متولد شد. اومبارز خود براي اشاعه آزادي بيان و پیشبرد جامعه مدني را از دبيرستان آغاز کرد و در دانشگاه هنگام تحصيلات معماري ادامه داد. در سال ۱۳۵۳ پليس شاه او را دستگير کرد و درطي سه سالي که در زندان ماند، پنج ماه را در سلول انفرادي زير شکنجه ي روزانه گذراند.

او در سن چهارده سالگي با عکاسي آشنا شد و از سال ۱۳۵۷ به طور حرفه اي عکاسي خبري را با همکاري با مجله ها و روزنامه هاي معروف دنيا آغاز کرد. در حال حاضر او با مجله نامدار نشنال جئوگرافيک همکاري مي کند و تا کنون بيش از صد کشور را تحت پوشش مطبوعاتي قرار داده است. گزارشهاي او بازگو کننده جنگ ها، انقلاب ها و مصايب انسانهاست.

رضا دقتي

رضا دقتي همواره تصوير را به عنوان وسيله اي براي پيشبرد اهداف انسان دوستانه و مبارزات خود برعليه استبداد به کار گرفته است. وي در سال ۱۹۹۰، پس از عقب نشيني شوروي از افغانستان، مسئولیت پخش کمکهاي جامعه  بين الملل را از طرف سازمان ملل متحد پذيرفت و بدنبال اين تجربه بنياد فرهنگي "آيينه" را در سال ۲۰۰۱ در کابل تأسيس کرد. در بنياد فرهنگي " آيينه" تاکنون صدها تن از دختران و پسران افغان در رشته هاي روزنامه نگاري، عکاسي، فيلم برداري وطراحي تحت نظر اودر بالاترين سطح حرفه اي آموزش يافته و جذب دنياي کارحرفه اي در سطح بين المللي  شده اند.

نشان شواليه ملي لياقت در فرانسه مهمترين نشان افتخاري در زمينه کارهاي فرهنگي ميباشد.

 براي آشنايي با فعاليتهاي رضا دقتي به سايتهاي زير مراجعه کنيد.

مؤسسه فرهنگي "آيينه"                                                                              www.ainaworld.org   آژانس خبري "وبستان" (تأسيس: رضا دقتي)                                                      www.webistan.com                                                                                  رضا دقتي در نشنال جئوگرافيک      nationalgeographic.com/photography/biographies/reza.html  

رضا دقتي در سايت سناي فرانسه                                         www.senat.fr/evenement/reza/index.html

(به نقل از مجله اینترنتی عصرنو)

ولادیمیر مایاکوفسکی

الو!

مامان؟

مامان؟

پسرت مريض شده

                  پسرت

      بهترين مريضی دنيا را گرفته

مامان!

قلب پسرت

گُر گرفته...

نامه یی به صلاح الدین ایوبی

ما، هيچكدوممون قد و قواره‌ي جنگ نبوديم. گرچه به قول سلمان يداللهي نازنين لباس هامون هنوز كه هنوزه بوي باروت مي ده. حالا كه به خودم فكر مي كنم يادم مي آد كه از همون موقع بود كه شيميايي شدم. به قول ارمغان بهداروند«... خرمشهر زار گرفت» نه ارمغان جان ما زار گرفتيم و ديگه ليلاي روزگار هم نتونست اين يحياي اسير رو تسكين بده. بچه گي هامون با آژير سفيد و قرمز، رنگ گرفتند و تفريحمون تماشاي رد سفيد دنباله‌ي ميگ ها و فانتوم هاي عراقي بود كه خط مي كشيدند روي تن آسمون. كودكي هاي من و تو رو خط مي زدند.

دنياي كودكي كه بايد توي يكي بود يكي نبود و قصه‌ي دختر شاپريون و توي ده شلمرود غرق مي شد، حالا نوجواني شده بود كه به فرمان عقيده زير تانك مي پره.

بي خود نيست كه بعد از 25سال تازه يادم اومده بايد مسافر كوچولو گوش كنم و با شاپرك خانوم مست بشم.

هي... گلايه رو رها كنم...

نيروهاي آمريكايي عراق رو تسخير كرده بودند و كارم اين شده بود كه كانال هاي خبري رو بالا و پايين بكنم شايد اولين نفري باشم كه آخرين اخبار جنگ رو مي شنيد. روي كانال الجزيره مبهوت شدم وقتي قيافه‌ي ويران شده‌ي مردي از تبار انسان هاي كوه نشين رو زير دست تفنگدارهاي آمريكايي نشون مي داد يه دفه 54تا هواپيمايي كه در عرض نيم ساعت، آسمون شهرم رو سياه كردند، توي سرم ديوار صوتي شكستند.

قائد اعظم  چقدر ذليل شده بود. مردك حتا مثل اون مراد خونخوار ديوانه‌ش –هيتلر- جرات خودكشي نداشت. همون لحظه بي اختيار خودكار برداشتم و نوشته زير بي وقفه روي تن كاغذ، رنگ شد. شكل نامه ست با لغاتي كه از جنس واژه نيستند. از جنس 8قرن هراس و كابوس كودكي ست كه بهترين سال هاي زنده گي را با وحشت گذراند.

امروز در عراق دادگاه رسيده‌ گي به جنايات ژنرال صدام حسين برگزار مي شود ...

 

ديكتاتور سلام!

بند چطوره؟ مزه‌ش برات آشناست؟

ژنرال! طعم گس شيميايي رو توي حلبچه، يادت مي آد؟

من كه هيچوقت اون جوون بي دست و پا از يادم نمي ره. هموني كه وزن كلاشينكف روسي براش سنگين بود و حالا بايد كلي تركش رو با خودش اينور و اونور ببره. خيلي دوست دارم بدونم وقتي كنار موشكاي 9متري‌ت وا مي ستادي چه حسي داشتي؟ يادته وقتي حكم تيربارون دامادت رو صادر كردي؟ حتما سيگار برگت رو با غرور پك مي زدي. وقتي سردار قسطنطنيه شده بودي هيچ فكر مي كردي يه روزي بياد كه عين گوسفند قربوني زير دست و پاي همون كردهاي حلبچه مبهوت باشي؟ راستي اونا دنبال چي مي گشتن؟ داشتن سرت رو مي جستن؟! يكي ميگفت: «دنبال سيانور مي گردن» نه بابا! فكر نكنم تو انقدر كوچيك باسي كه حتا به مرگ فكر كني. تو حتما تا ابد جاويدان مي موني. اينو خودت هم مي دونستي كلك!

فرمانده! اون همه شيعه رو چطوري توي يه ذره گودال جا دادي؟ حتما تجربه‌ي همون كار بود كه كمكت كرد تا اون هيكل گنده‌ت رو توي اون سولاخ موش قايم كني. البته تجربه به درد اين روزا مي خوره.

ديكتاتور! قيافه‌ت چقدر منو ياد يكي ديگه از هم مسلكات مي نداخت. راستي چرا شماها همتون آخر كار، شبيه همديگه مي شين؟

ژنرال بذار يه چيزي رو محرمانه بهت بگم: مي دوني چيه؟ دوست دارم تو رو هم مثل اون يكي رفيقت، ژنرال پينوشه رو ميگم، عين همون نتونن بهت از گل نازكتر بگن و بفرستنت تا بري و توي يكي از جزاير زيباي آمريكاي جنوبي باقي عمر عيش كني و با دختراي خوشگل مكزيكي و برزيلي و حتا كوبايي ملال روزگار از سر بگذروني و به ريش هممون بخندي.

باور كن عين حقيقت رو گفتم. خودم هم نمي دونم چرا انقدر آرزوي عاقبت به خير شدنت رو دارم. ولي ژنرال خيلي دوست دارم حتا يه مو از سرت كم نشه چون شماها هيچكدومتون لياقت مرگ رو ندارين.

بم...بوم

زوزه‏ي خمپاره ها و جهنم خمسه خمسه هايي كه راست و چپ، هر بار يكي يا چندتا رو نقش زمين ميكردند و گرد و خاك كه رو زمين مي نشست تازه دست و پاهايي كه اينور و اونور آخرين قطره هاي خون رو به دل زمين نذر مي كردند هويدا ميشد و بوي گس شيميايي، هيچكدوم هراس آورتر از دلشوره يي نبودند كه از شب پيش بيقرارش كرده بود و از دل سنگر پرتابش كرده بود پشت يه جيپ ارتشي توي جاده‏ي اهواز.

آخرين پيچ كوچه رو كه پيچيد جلوي چشماش سياه شد و سرش گيج رفت. يه موشك 9 متري توي دل كوچه نشسته بود و آوار بود و آوار...  خيز كه به سمت خونه برداشت و خشت به خشت رو كنار ميزد، يا حسين! يا حسين! از زبونش گم نميشد. چنگ كه به يه خشت زد يه چنگه مو تو مشتش بود و بيرونش كه آورد زن جوونش هنوز نفس داشت. ميدونست كه بچه‏ش توي اتاق، بغل عروسك لالا كرده، مي تونست تصورش كنه حتا حالا كه طاق خونه توي بغل كف خوابيده بود. دختر كوچولوش رو هم با دستاي خودش بيرون كشيد و توي بغل كه چسبوندش هق هق بچه از صدتا قهقه براش شيرين تر بود.

ديگه كابوس تكرار اون اتفاق رو تاب نمي آورد، اين بود كه كرمان جاي اهواز رو پر كرد و خرماي بم شيريني خرماي خرمشهر رو داشت.

 

×                 ×                 ×

 

تكيه به ديوار ريخته يي داده بود و پاي مصنوعي‏ش رو دراز كرده بود تا توي اين ضيافت خودموني باشه. مهمون اين ضيافت دو تا گوري بود كه رد زخم بيل شكسته رو تن خاك بودند و دوتا عزيز،لاي پردهاي خاك، ميون اونها آروم گرفته بودند.

اين بار كه از كرمان، باز دلشوره رو حس كرد نفهميد كه كي پرتاب شده توي جاده‏ي بم و آخرين پيچ كوچه همونطور بود كه 17 سال پيش بود... آوار بود و آوار... و چنگ كه توي آخرين خشت زد و يه چنگه از گيساي بانوش توي دستاش پيچيد، حاليش شد كه اين دفعه با دفعه‏ي پيش توفير داره.

 حالا همونجا نشسته كنار دو تا گوري كه توي حياط آروم گرفتند و يه بسته رطب مضافتي بم كنار پاي مصنوعي‏ش روي گوره.

دفتر خاطرات

 نيك آهنگ كوثر

ديگر فراموش کرده بودم .غبار تاريخ که بر صورت درد بنشيند حتا اگر کاری ترين زخم تمام عمر باشد از ياد می بريش. مردی حدود ۲ماه غذا نخورد و آنقدر لج بازی کرد تا به دست و پايش بيفتند. حالا راست می گفت يا اشتباه می کرد بماند برای قضاوت تاريخ ما بی حافظه گان تاريخی. 

روايت زير را حدود ۲ماه پيش نوشتم و از ياد برده بودمش  تا اينکه کاريکاتور نيک آهنگ کوثر به يادم آورد. در اين صفحه می گذارمش برای يادآوری خودم؛

بانو! جريمه شدم.

بايد از روی دفتر خاطراتم هزار مرتبه بنويسم. چشمانم می سوزد. دستم می لرزد و قلم هی بی خود از لای انگشت هام سر می خورد. کف دست هام عرق کرده و سيگارم تمامی ندارد٬ خاکستر روی خاکستر. زنده زنده دفن می شوم. اما بايد تا آخرين صفحه را بنويسم که می نويسم:

شنبه: امروز مردی به ناگهان ۲۷کيلوگرم از گوشت تنش را در يک عمليات انتحاری از دست داد و پزشکان علم تغذيه را حيرت زده کرد. اما هنوز نمرده است. می گويند:«گنجی در سينه دارد اين مرد!» در همين حال٬ دانشمندان علم ستاره شناسی اعلام کردند که شهاب سنگ عظيمی به سمت زمين می آيد. انگار همه چيز زير و رو خواهد شد... نمی دانم!

يکشنبه: امروز اتفاق خاصی نيفتاد. فقط کسی خود را جايی زير آسمان منفجر کرد و هزاران تکه گوشت غير نظامی با او تبديل به قيمه نذری شدند. می گويند:«هر کس٬ چهل فقير را سير کند٬ خداوند٬ وعده‌ی بهشتش را جامه‌ی عمل خواهد پوشاند».

دوشنبه: امروز خسته‌ بودم.چهارپايه را آوردم. با آرامش٬ آخرين سيگارم را کشيدم و از چهارپايه بالا رفتم. طناب را سفت کردم و ...آويزان شدم.

سه شنبه: روزنامه ها٬ آگهی تبليغاتی کاندوم را در قطع بزرگ چاپ کرده اند. می گويند:«شخص ملا عمر فتوای استفاده از کاندوم را برای مجاهدين صادر نموده است» الله اعلم!

چهارشنبه: فکر کنم بايد بو گرفته باشم. جنازه ام باد کرده و همينطور روی اين طناب تاب می خورد... تاب٬ تاب٬ عباسی...

پنج شنبه: امروز٬ روز اموات است. همه بر سر گورهای خودشان روضه‌ی دسته جمعی گرفته اند. آقا هم آمده است و سينه می زند.

جمعه: نه! اين دفتر هيچگاه جمعه ندارد. فقط شنبه ها مردی غذا نمی خورد و آن قدر ادامه می دهد تا يادش بيايد از چهارپايه بالا برود و خودش را آويزان کند و آخر هفته اش با يک شهاب سنگ٬ شخم خواهيم خورد.

...

«احمد!... احمد! ... فیشششششش ... احمد!... احمد! ... فیشششششش ...»

بخواب برادر، خواب دیده یی. گلوله که در خان اسلحه بچرخد، هزار دور می زند تا به جایی که باید بنشیند، بخوابد. بخواب! خواب      دیده یی، خواب بوده ییم. تو اینجا کیکاووس، من رستم.

 برادر! گلوله که در خان اسلحه چرخید، هزار دور زد تا پهلوی سهراب را دریده باشد.

یا عمر! من اجیر شده ام. موم دستان هزارساله ی  کوزه گری که با گل، سر و کار داشته است. حسین یک تنه به آتش زد و اینجا تنبان عثمان کیمیا می شد. به سنگ بزنی ...

خاک بر سرم

افعی که در چشمانت بنگرد خواب می شوی. نیش می زند و تا بجنبی ... پرپر می زد. برادرم را می گویم. گفته بودم: « احمد!... احمد! ... فیشششششش ... احمد!... احمد! ... فیشششششش ...» خاک به هوا برخاست.

خواب می دیدم.

سهراب، پهلوی دریده اش را توی قاب، عکس کرد و ما همه حک شده ییم ... نه! پلاک شده ییم، مسحور چشمان افعی که چشم بر نمی دارد تا خواب از چشم ها پرواز نکند به آنجایی که هزار سال است تن تکه پاره مان را میان ورق های سوخته ی کتاب مقدس، نقاشی کرده یم.

ما نیز روزگاری...

تا زده‏ام خود را ميان صفحات روزنامه‏يي كه همه تسليت گفته‏اند فقدان حضور مردي را كه تمام عمر را در راه اعتلاي فرهنگ و تاريخ اين مرز و بوم تلاش كرد و دست آخر مرد. خنده‏ام مي گيرد به خودم كه اين همه بزرگ بودم و نمي دانستم. پك مي زنم به سيگارم. رستم فرخزاد سپاه را شماره كرده. پيرمردي ژنده از سپاه دشمن با تن تركه و پوست سوخته به سمت خيمه گاه ما مي آيد. بوي پشم مي دهد و ذغال گداخته. شمشيري را كه بر رانش مانيفيست حضورش را حك كرده عصا مي كند. فرخزاد، مي خندد و من نمي دانم چرا فكر مي كنم پيرمرد را دوست دارم. شايد چون كه شبيه پدربزرگم است كه عمري روي زمين هاي كورش كبير جان كند و روي همان زمين ها مرد. پيرمرد، تحقيرشده از چادر سردار بزرگ ما بيرون مي آيد و تف مي اندازد بر زمين و زمين مي لرزد زير پاي جنگي كه بايد آغاز شده باشد و آغاز شد. ولي من نمي دانم چرا نمي خواهم بجنگم. خون از شمشيرم مي چكد اما مي دانم هيچگاه نجنگيدم. خواهرم مي گريزد ميان طويله‏يي كه زماني گاوهاي پدربزرگ را در آن جاي مي دادند و بيرون كه مي آيد مي لرزد. سپاه ما سپاه شاه اسماعيل صفوي است. سپاه شير شترخوران را كه ديگر بوي پشم و خارهاي سوخته نمي دهند، تار و مار مي كنيم. تكه تكه هاي فرش بهارستان را كه زماني تكه پاره كرده بودند از تن‏شان به در مي كشيم. اما من از آنجا كه از فرش بهارستان تنفر دارم، نمي جنگم. بهارستان، مادرم را به خاك سياه نشاند. تنم تاب نمي آورد اين همه مدال افتخار را كه بر سينه‏ام چسبانده‏ند. خواهرم را به حرمسراي شاه برده‏اند تا عيش ضل الله را فزون كند و حالا تمام اتوبان ها را وجب به وجب مي شناسد و پلاك همه‏ي اتومبيل هايي را كه او را در كوچه پس كوچه هاي اين شهر به ضيافتي مهمان كرده‏اند از بر است. برادرم را نيز به خواجه‏گي حرمسرا كشانده‏اند. عجبا! خواجه‏يي با سبيل هاي از بناگوش در رفته كه ياحق و ياهو مي گويد. دوست ندارم چيزي ببينم.

پايم خواب رفته است، جا به جا مي شوم. صداي رعد، از خويشم به در مي كشد. لشگر توران را با توپ دست ساز برادران انگليسي، در هم شكسته‏ييم. نمي خواهم بجنگم. روزنامه را مي گشايم تا پيام هاي تسليت را بخوانم. چنگيزخان مغول، زير ياسايش، مرگ مرا هم تسليت گفته و از هنر معماري من براي گنبدي كه خشت خشتش را هزاران سر بريده شكل داده بود داد سخن رانده و از مرگ اين نادر نوادر ايام، دچار دل پيچه گشته است. در كادر پايين، آغا محمدخان، مقاله‏يي در سعايت من به رشته‏ي تحرير درآورده و از حرامزادگي من همين را كفايت دانسته كه نشان مردانه‏گيش را به دستور كريم خان بريدم و قسمت كردم ميان سگ ها تا عيشي نمايند.

پك مي زنم به سيگارم. دوستي مي گفت: ”يوغ ورزا بر گردنمان نهادند/ گاوآهن بر ما بستند/  بر گرده‏مان نشستند...“ و من ميخندم. خواهرم كه از طويله بيرون مي آمد

مي لرزيد. نوزادي زاييده بود، سرش گاو و پيكرش خرس. ترسيدم. شبيه زنان افغان شده بود ولي من كارگران افغاني را دوست ندارم. تك تك‏شان شبيه محمود افغانند. محمود مرا وزير اعظم خوانده بود. چه نشاطي كرديم روزي كه گريبان امير كبير را چسبيدم و از دارالفنون بيرون‏اش انداختم. همان روز از پشت پنجره هاي سقاخانه‏يي كه كودكي تشنه مي خواست عطش دل فرو بنشاند، گلوله‏يي به سينه‏ي شاه پدر نشاندم. كودك، آب نخورده گريخت و سال ها بعد جنازه‏ي تكه پاره‏اش را كه ديدم شناختمش: روي مين پريده بود. نگون بخت، ندانسته بود كه نبايد بجنگد رو در روي سپاهي كه ديگر بوي پشم و شتر نمي داد و به جاي شمشير، بر روي لوله‏ي تانك ها همان مانفيست را نقش كرده بود. روي صفحه‏ي اول، عكس خواهرزاده‏ام را با همان كله‏ي گاو و پيكر خرسش چاپ كرده‏اند كه نعره مي كشد: ”من شما را به دروازه هاي تمدن خواهم رسانيد“ نمي دانم كه بود كه مي گفت:” تمام جباران تاريخ از دم مشنگ بوده‏اند“ برايش هورا كشيدم اما ميان ميله هاي زندان دست و پايم را زنجير كردند. مي گويند مشروطه طلبي همين عاقبت را دارد. من شعر مي گفتم. گفتم :”آقا كار من هم همين است ديگر“ ولي تا گفتم، لبانم را با جوال روز دوختند و فرمود: اداي فرخي را درمي آوري مرتيكه؟ مي فرستيمت لاي دست گل محمدت تا با مارال عشق بازي كني.

و مردم!

 نه! نمردم. مگر آن روز كه دور بهارستان شعار دادم: ”زنده باد مصدق!“ مرده بودم؟ نه! گلوله‏يي خوردم و خود را به مردن زدم و تازه يادم آمد كه بايد از بهارستان متنفر باشم كه مادرم را به خاك سياه نشاند. پس بعدازظهر، دوباره همان جا بودم و داد مي كشيدم:”مرده باد مصدق!“ از زرنگي خودم لذت مي برم.

دوستي مي گفت: ”ما نيز روزگاري/ لحظه‏يي/سالي/قرني/هزاره‏يي...“ دود سيگارم را رها مي كنم تا رخسارش را نبينم. همه جا دود بود و آتش. طياره هاي متفقين بر آسمان تهران چرخ مي زدند. من اينسوي اتاق نشسته بودم و رفيق حافظ، آنسوي. رفقا ما را در خانه تيمي شان پناه داده بودند و شاه شجاع، تفتيش خانه به خانه را آغاز كرده بود. رفيق حافظ گفت:”من ترك عشق و شاهد و ساغر نمي كنم...“ و من در فكر خط آهني بودم كه براي برادران انگليسي ساخته بوديم تا مبادا طياره هاشان از نفس بيفتد و مي دانستم كه فردا در زندان ساواك، بايد شعرهاي انقلابي بخوانم.

برادري اسلحه‏اش را روي شقيقه‏ام فشار داد و فرياد كشيد:”الله اكبر“ و زد. دست زديم براي دوام فره ايزدي در ميان شبانان اين همه رمه‏ي جاهل.

چنان سرگرم شده‏ام به خواندن كه فراموش كردم دست كم، ذكر مصيبتي بخوانم براي مرده‏يي كه سال هاست بايد مرده باشد. تا مي زنم خود را كه ميان صفحات روزنامه، سالهاست كه مرده‏ام و سيگارم را كه به انتها رسيده است خاموش مي كنم.

...

من تازه‏ام. تنم را در يك همخوابه‏گي شستشو داده‏ام. نفس هايمان كه در هم مي شدند و بدن ها كه بر هم مي لغزيدند، مي لرزيديم.

سيگارم را آتش زده‏اند. آتش دل فرو نشاندم بعد از سال ها. داغ بودم و بايد سرد ميشدم. در هم فرو رفته بوديم و عطش داشتم.

من تازه تنم را شستشو داده‏ام در تني كه او را غسل داده بودند و آداب تطهير را يكي يكي به جاي آوردند. بوي كافور، مستي بخش ترين عطر دنياست و مرده شوي خانه، گرم ترين اتاقي كه مي توان مرده‏يي را در آن به آغوش كشيد.

من تازه از يك همخوابه‏گي عاشقانه مي آيم. مي دانم اين تن، سال ها با من بود و خوشحالم كه ديگر نيست.

سممفونی مرده گان

 

گفتم:«آيدين بخواب! راستی تو چرا هيچوقت نمی خوابی؟»

سرش را لای دست هايش گرفت و آرام ناليد:«سورملينا! سورمه ...»

گفتم:«آيدين بخواب! ... آيدين ... آی ...» بی آنکه بدانم اين لای لای را سال های سال بعد بايد برای يحيا تکرار کنم:«يحيا بخواب! يحيا تو چرا هيچگاه نمی خوابی؟»  و سرش را لای دست هايش بگيرد و آرام بنالد:«ليلا! ليلا! ... آتش گرفتم ... »

برای حسین پناهی نازنین

                       

 

 

 

 

 

 

 

خاطراتم را براي بودن نقطه يي كه روشنايي وجود تو را براي آخرين بار زنده مي كند شخم زده ام. پستو به پستو را تا آنجايي گشته ام كه واپسين ديدار هميشگي، لحظه يي تاريك و روشن را ثبت مي كند و آني محو مي شود تا از نو برگردم به جايي كه نمي دانم كِي بود كه بايد شروع مي كردم و ليلايي را زنده مي كردم تا مرا از ميان تار و پود پوسيده ي گذشته يي كه حال چون دود اين سيگار پيچ و تاب مي خورد ميان سرم رها كنم و رها شوم از واكاوي گذشته يي كه چون خراش كهنه زخم، خون مي شود بر تن و درد را نو مي كند برگردم به آخرين ديداري كه كِي بود بلم را تا نيمه ي شط كشانده بودم به ديدار پري دريايي كه رويايش خواب از چشم هايم ربوده بود.

 

*                          *

 

يحيا اسير شب بود. خوابگرد ميان كوچه ها تا آخرين ستاره ها مي گشت و دود مي شد ميان سيگاري كه گويي تمامي نداشت. هذيان گويي هاي يحيا، با سياهي شب، پرده ي خواب مي دراند و عريان بر ميدانچه ي زبان به رقص مي آمد، نخلها را مي بوييد تا نشان ليلايي را بيابد كه جايي ميان روح خفته بود و گاه كه سر بر مي داشت ديگر نشاني از يحيا نبود. تن يكپارچه رقص بود و وجد را ديگركسان، جن مي پنداشتند كه بايد در تن مرد منكوب مي شد. خط مي كشيدند. خط دور تن! كف مي كرد و مي رقصيد. تمام تن مي رقصيد، چرا كه ليلا برخاسته بود و نظر بر عاشقي افكنده بود كه شب از پي شب، تمام بندر را وجب به وجب، به ياد بويش بوييده بود و حال، خسته بر زميني خفته بود كه مردمي پيرامونش صلواتي بفرستند و دعايي كنند و باقي هيچ!

 

*                        *                         *

 

ستاره از پس ستاره. برق چشم هايت هنوز در تاريكي دنيايم فروزانند. از آب كه سربرداشتي بايد پارو را به جايي مي كوفتم كه سال ها پيش، فرهاد، تيشه را كوبيده بود. اما ديدار مجال نمي داد كه چشم بردارم از تو يي كه روياهاي تمام عمر را يكجا نمايشي بودي. بايد مي آمدم. بايد تن به آب ميزدم ... كه زدم!

ليلاي خاطرات تمام روزگار من! چون ماهي از دست گريختي و ميان معركه تنهايم رها كردي كه : «بجنگ»! «تصاحب را اگر طالبي، بجنگ»!

 

*                          *

 

يحيا در ديارات خيال، سرگردان كابوس بود. و اين ورد زبان تمام ساكنين بندر گشته بود كه: «يحيا زار دارد».

كتف جداشده ي يحيا، شبي بر خوان كوسه هاي شط، سوري گران بها بود از عاشقي كه خيال را لحظه يي مجال گريختن نداده بود و تاوان جن زده گي را به شيريني ديداري هر چند كوتاه، بر تن هموار كرد.

 

*                        *                         *

 

ليلاي شب هاي بي قراري ميان ستاره هاي روياي من! زخم دندان هاي غارتگر آب ها را چون بوسه ي لب هايت چشيدم و چشم كه مي بندم، چشم مي گشايي ميان كوبش هاي بي امان مشت، بر پوست عرق كرده ي دمام .... بوبوبوم...بوم...بوبوبم...بوم...

چشم هايت اسيرم كرده اند. اسير آب هايي شده ام كه در شط خيال غرق گشته ام ... ليلا! ... بانوي تمام شب هاي من!

 

*                          *

 

و كودكي هاي يحيا پر بود از خيال پسري كه به چيدن ستاره هايي رفته بود، سوغات چشم هاي كسي كه جايي ميان شط او را صدا مي كرد. و شبي كه يحيا از خواب سر برداشت و كوسه ها را ميهمان شد، هنوز صداي دختري ميان آب ها به گوش مي آمد كه لاي لاي مادرانه اش، خلاء نوازش هاي سرانگشتان پرمهر را به رخ مي كشيد. و يحيا بايد مي آمد تا تمام خيال هايش را يكجا تصاحب كند ... و كرد.

 

 

*                          *        *                          *

 

 

يحيا! خو كرده ي خشكي شده يي. ديدار ليلايت را تنها ميان آرامش اثيري بر هم نهادن پلك ها مي جويي. اين آن عشقي نبود كه بايد تن به آب مي زدي، چالاك ميان موج ها گذر مي كردي تا هم آغوش ليلايت گردي كه سال ها كودكي هايت را به انتظار بلوغي تحمل كرده بود كه بلم را از تن ساحل به دل شط مي كشاند و تو، يحياي من! چه به سادگي، لحظه ها را از كف مي دهي.

يحيا! ليلا چشم به راه مردش، هر شب، چشم به ساحل مي دوزد ... دل دل مي كند ميان موج هاي كه حصار عشقي شده اند كه پرهيز مجال نمود نمي دهد.

يحيا ... !

 

*                          *

آن شب يحيا بر تو چه گذشت؟ ليلا با تو سخن ميگفت. ليلاي تو، يحيا را به نام ميخواند.  پاي كوبيدي بر هر آنچه كه بود. كف بالا آوردي رقصيدي. پيچ و تاب تن با ترنم دمام هماهنگ مي شود. تا بامدادان رقصيدي ... چگونه تاب آوردي؟

 

*                        *                         *

 

ليلا! روزه ي سكوت را شكستي؟

يحيا خو كرده ي خشكي نيست. يحيا اسير مُسكن خاكي ست كه پندار قهر ليلا را اندكي كمرنگ مي كند.

ليلا! سياوش به سوداي تو از آتش گذشت و تو مرا به آب مي خواني؟ سيصد و نه سال را تاب آوردم تا چون از خواب سر برآرم، غار را با خيال تو رها كرده باشم.

ليلا! امشب ميعادگاه آخرين است. خواب از چشم ها رمانده ام تا تو را ميا آن ها بنشانم بر تختي كه شب، بانوي هميشه را چه زيبا آراسته است.

ليلاي من! ....

.

.

.

.

 

 يحيا آب شده بود ميان خيال.

و ساكنان بندر به باوري رسيده بودند كه موجاموج شط، از پايكوبي مردي ست كه جايي ميان آب ها پاي مي كوبد و مي رقصد و مي رقصد و كف مي كند و دمام بايد كوبيده شود تا آرامشي كه از ليلاي يحيا آشوب مي شد برتن، اندكي خود را واهلد و باز كوبش از نو .... بوبوبوم...بوم...بوبوبم...بوم...