"خسرو شکیبایی"
اختصاصی روزنامه نیم نگاه

«صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید»
جهان بی صدای تو بی صدای سبز تو جای خوبی برای زیستن نیست. بی زمزمه های شعر. بی هامون. بی حمید هامون کیست که "سهراب" را دوست داشتنی کند. وقتی هامون نباشد کیست که شاملو بخواند:
«آری منم که اینگونه تلخ می گریم
که اینک زایش من از پس دردی چهل ساله...»
کیست که با مهشید ( و برای ما) از دوزخِ "ابراهیم در آتش" بگویدمان که: «اگه یه خورده می خوای بسوزی اینو بخون!» و مداممان حدیث آتش بشود و بوی گوشت کباب شده. بوی تعفن جنگ که آن راننده "اتوبوس شب" را از خشونت جنگ حتا در حق دشمن به گریه بکشاند. گریه کن مرد! گریه کن به خاطر بی معرفتی ات. به خاطر نارفیقی ات. میان معرکه تنها رهایمان کردی و پریدی آن بالا. لابد رفتی تا برای فروغ قصه علی کوچیکه را بخوانی:
«علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصفه شب از خواب پرید...»
شاید هم حالا کنار سهراب نشسته ای و هی سیگار می کشی و در حیرت از آرامش عجیب شاعر برایش می خوانی:
«اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم
خرده هوشی
سر سوزن ذوقی»
حتمن آنجا میان تو و شاملو کل کل صداست. بیژن مفید و پرویز فنی زاده و غلامحسین ساعدی هم قضاوت می کنند که کدام صدا سحرانگیزتر است. اما به این هیات منصفه خوشبین مباش! غلامحسین خان ساعدی و بیژن مفید بی گمان طرف شاملو را خواهند گرفت و شاملو هم لابد کام عمیقی از لب سیگار خواهد گرفت و صدا را که صیغل داد، می خواند:
«مرا تو بی سببی نیستی
به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟»
هامون! حتما تو به یاد مهشید می افتی. در دادگاه خطاب به قاضی میگویی: «این زن سهم منه... حق منه... عشق منه... من طلاق نمی دم!»
اگر شاملو و ساعدی سراغ ناصر تقوایی را گرفتند، برایشان از کاغذ بی خط بگو. از آن روزنامه ای بگو که زیر لکه های خون آن نهنگِ سوغاتی رنگین شده بود و خبر مرگ دوستانشان را جار می کشید. بگو شاد باشید که ناصرخان هم ناخوش است. بگو دارد دلایل ماندن را یکی یکی می کُشد. بگو در این غربت نامردمان دلش هوای شما را دارد. بگو زندگان از یادش برده اند. از بیضایی بگو که این روزها همیشه بغض دارد. به فنی زاده بگو هنوز حسرت تو را روی صحنه می کشد.
خسرو خان! به هادی اسلامی و علیرضا اسپهبد و مهدی فتحی بگو در تبار هنر همیشه قلب سر ناسازگاری دارد. به بابک بیات و فرهاد مهراد بگو که هم قبیله اید. بگو که کبد، چرک روزگار را انبان شده بود.
آقای رفاقت! تو که نیستی دیگر با کدام صدا هی بغض بکنیم با بغضش؟ کیست که برای پری از ماهی عشق نور بگوید؟
عالیجناب شکیبایی! خوش به سعادتان که آنجا تنها نیستید. اهل تبار نفرین شده هنر همه آنجا جمعشان جمع است. شمارشان از دیار زنده گان بیشتر است.
آقای عاشق! بی تو حالا برای سلام کلمه کم می آوریم. کم آورده ایم:
«سلام!
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!»
هامون! حمید هامون! جهان بی صدای تو، بی صدای سبز تو، جای خوبی برای زیستن نیست.
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.