اینکه حالا همین هم مجالی می شود که یادم نرود از یاد نبرده ام خودم را در لای این چرخهای زنگ زده که هی غیژغیژشان مچاله ترت می کند باز هم لنگه کفشی ست در بیابان که من شیرجه می رم درش می آرم.

بابک ملک زاده -که عمرش دراز باد- گفت بیا که دعوتت کردم که پست بزنی. ما هم آمدیم و خواندیم و دیدیم که مصلحت اقتضا می کند تا دعوتش را اجابت بکنیم تا دیگران (به خصوص پردیس کریمی ملعون) پشت سرمان (منظورمان همان صفحه کامنتهاست البته!)حرف در نیاورند که هی فلانی! زندگی شاید همین باشد.

الغرض!

قرار بر این منوال است گویا که بهترین پست را انتخاب کنبم تا به فینال جام جهانی که رسید تیم برزیل را ۳ بر ۰ بکوبد و از دست رونالدوشان هم هیچ اقدام اقدمی(باز هم نور به خاک رفته گان بابک بتابد!) برنیاید.

اما اینجا می ماند ذکر چند نکته:

۱- حال شما خوب است؟

۲- ۱۰۰لیتر سهمیه مسافرتهای تابستانی مان پس چه شد؟

۳- آرش رضايي خیال خام برت ندارد که می گذارم وبلاگت را گل بگیری رفیق!

۴- تمام موارد فوق صحیح می باشد.

نمی دانم کدام را دوست دارم میان آنهمه نوشته ای که هرچند به لعنت شیطان هم نمی ارزیدند اما جان پای نوشتنشان گذاشتم و حالا که ازشان دور شده ام مدام دلتنگی پرتم می کند به گوشه ای. هر کدام آنقدر توان داشتند تا از توان بیندازندم. اما صليب به روايت هيچ‌كس چون شکنجه اش بیشتر بود و تمام که شد خودم هم دیگر خودم را توی آینه نمی شناختم برایم ماندنی تر شده است.

آرش رضايي شاید رویمان را زمین نگذارد و دعوتمان را اجابت کند.

حميدرضا سليماني آنقدر برایم خاطره ساز است با نوشته هایش که دریغ نمی کند این حس شیرین را از من مخاطب.

حبيب سليمي نژاد به قول خودت فِدات! دلم لک زده برای نوشته هایت.

پردیس کریمی همیشه دوستی بوده که سلام آدم را بی علیک نمی گذارد.

ماهور نازنین، نوشته هايش بوی دریا می دهند و هوای ناتانائیل آندره ژید را دارد.

محسن فرجي جهانی را نشانم داد که همچون آئورلیانو بوئندیا در روزی شده بودم که به کشف یخ رفت.