"هجرانی"

به امیر، رضا، مصطفا و همه آن روزها که تمام شدند دیگر.

سال که نو می شد جا همیشه همانجا بود آن سالها. حالا پاسی از شب گذشته بود یا طلیعه سحر فرق نمی کرد. همان مزار بامداد کفایت می کرد تا "سین هشتم"اش را بر سنگ بچینیم و سگ لرز زنان بخوانیم:

بهار منتظر بی مصرف افتاد

صفرخان قهرمانی بعدها آمد. مختاری و پوینده که از پیش تر آنجا بودند تا همیشه ی جهان، طنین صدای شاملو توی گوششان باشد:

در برابر تندر می ایستند

خانه را روشن می کنند

                                و می میرند

و هوشنگ گلشیری هم همیشه همان "معصوم"ی بود که باید در آغوشمان می گرفت و می خواندیمش:

قناری گفت کره ما

کره قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی

و گزمه گان هر سال با دیلم می آمدند تا سنگ بنای شعر را بشکنند و شاملوی مانا لابد آن زیر پک عمیقی به سیگارش می زد و می خواند:

حمالان پوچی مرزهای تحمل را شکستند

-تکبیر برادران!

بامداد شانه داده بود به شانه احمد محمود و محمود لابد برایش از "همسایه ها" و می گفت و از خاطرات زندان.

حالا که دو سه سالی از آن سالها می گذرد و هر کداممان به گوشه ای پرتاب شده ایم باز هر دم این روزها یاد آن ایام زنده می شود و همیشه بامداد است که نجات می دهد روح را از برزخ. آن روزها که بغض توی گلو چنگ می زد جا همیشه همانجا بود. بامداد پدر بود برایمان. زیر سایه اش قد کشیدیم. ما "کاوه های اعماق" نشدیم. بچه های گورستان امامزاده طاهر بودیم که تازه در بی پناهی هایمان جایی را برای فریاد کشیدن بر سر زنده گان یافته بودیم.

و حالا این دم نمی دانم چرا آن همه روزی که از سر گدراندیم یکجا جلوی چشم هایم نمود پیدا کرده و بامداد که جوان است و پایش را هم هنوز نبریده اند و روی ویلچر ننشسته است اما غمگین است دارد برای همه ما می خواند:

سين ِ هفتم
 
  سيب ِ سُرخي‌ست،
حسرتا
 
  که مرا
 
  نصيب
 
  ازاين سُفره‌ی سُنّت
 
  سروری نيست.

شرابي مردافکن در جام ِ هواست،

شگفتا
 
  که مرا
 
  بدين مستي
 
  شوری نيست.

سبوی سبزه‌پوش
 
  در قاب ِ پنجره ــ
آه
 
  چنان دورم
 
  که گويي جز نقش ِ بي‌جاني نيست.
و کلامي مهربان
 
  در نخستين ديدار ِ بامدادی ــ
فغان
 
  که در پس ِ پاسخ و لبخند
 
  دل ِ خنداني نيست.

بهاری ديگر آمده است
 
  آری

اما برای آن زمستان‌ها که گذشت
نامي نيست
نامي نيست.
 
-------------------------------------------------------------------------------------
 پیوست:
 

"اما تو کوه درد باش!"

 

این گزارش به سفارش روزنامه کارگزاران نوشته شده بود، در هیاهوی جشنواره سال پیش که هنوز اندک نفسی از هنر مانده بود و هنوز اندک مجالی برای تنفس اهل فرهنگ. و حالا که آن واپسین نفس را هم بریده اند و یکی یکی سرمایه مادی و معنوی اهل فرهنگ به باد می رود تا دمشان را روی کولشان بگذارند و گورشان را گم کرده باشند در هیاهوی زمان. این نگاه به آخرین ساخته مهرجویی(که ای کاش آخرین ساخته او نباشد!) در این آوار سنگین نسیان که انگشت بر گلوی قلم می فشارد مجالی هست برای گشودن در این خانه.

 

نگاه كرد. پرش ملتهب پوست گلوی فلیسیا را که دید، حنجره‌اش را به صدای پرنده‌ای غریب اوج داد و آن بالا، جایی بس بالاتر از كاسه‌ی سر، در جشن پُرغلغله‌ای از صدا، آواز را به آخر برد. یك بار فلیسیا پرسیده بود چطور می‌شود چنین صدایی از حنجره بیرون آورد؟ گفته بود: «هر كسی می‌تواند. فقط باید قیمتش را بپردازد.»

ـ چه قیمتی؟

ـ بعد از چهل سالگی كور خواهد شد.»

«رضا قاسمی- چاه بابل»

 

ساز که کوک می شود. سیمها باید آنقدر کشیده شده باشند تا تلنگر مضراب بر سینه شان را تاب آورده و لای لای درد بخوانند. ساز که کوک می شود همه نفس در سینه حبس می کنند تا واپسین ساخته «داریوش مهرجویی» بر اکران نقش ببندد. «مسعود ده نمکی» توی راهرو روی زمین سرد می نشیند و جمعیتی کیپ تا کیپ هم ایستاده و شمار بیشتری پشت درهای بسته سینما گلو می درانند و به دربانان التماس می کنند تا سورپرایز جشنواره را تماشاگر باشند. قرار است «رئیس» کیمیایی اکران شده باشد. اما خب طبق معمول یا قیر نیست و یا مسئول نفت تشریف نمی آورد(؟!) از صبح هم روزنامه ها اعلام کرده اند امروز «سنتوری» اکران می شود اما هیچکس نمی داند کی. «بچه های ابدی» ساخته «پوران درخشنده» که حالمان را می گیرد منتظر می مانیم تا استاد کیمیایی همچون همه این سالها آب پاکی را روی دستمان بریزد و با لب و لوچه ای آویزان از سینما بیرونمان بفرستد. اما مگر می شود مسعود کیمیایی را دوست نداشت؟  پنج دقیقه قبل از اکران «رئیس» اعلام می شود که فیلم هنوز به دفتر جشنواره نرسیده است. می مانی عجب از برنامه ریزی دقیق مسئولان برگزاری جشنواره. اما سورپراز اصلی هنوز آغاز نشده است تا وقتی که اعلام می شود به جای «رئیس» فیلم پرهیاهوی این روزها یعنی «سنتوری» آخرین ساخته «داریوش مهرجویی» نمایش داده می شود که با «مسعود کیمیایی» فیلم ساختن را آغاز کرد سالن با صدای کف زدن تماشاچیان به ناگهان منفجر می شود. اما کمی بدبینانه به این غافلگیری نگاه می کنی چرا که یکساعت قبل از اعلام عدم پخش «رئیس» تمام عوامل فیلم «سنتوری» را در سالن انتظار سینما فلسطین دیده بودی حال آنکه هیچ یک از عوامل « رئیس» نیامده بودند.  این را هم به پای سیاست های فرهنگی جشنواره می گذاری که لابد ما را محرم ندانستند که بدانیم چه خبر است. اما ساز که کوک می شود کاراگاه بازی را کنار می گذاری تا پس از مدت ها یک فیلم اساسی ببینی. دیگر صفحه های رنگی موبایلها را در تاریکی سینما نمیبینی که هی چراغ می زنند و مسیجی می آورند و پیامی می برند. همه چشم دوخته اند به پرده. ساز که کوک می شود رقص پنجه های «اردوان کامکار» به وجدت می آورد تا ناگهان «بهرام رادان» بر اکران ظاهر بشود با سیمایی که از او انتظار نداری. ریش هایش بلند شده اند و صورتش تکیده تر از تمام نقش های پیشین. پله پله با اوپیش می روی تا با ویرانی چهره اش ویرانی هنر را شاهد باشی. وقتی به قول خودش (علی سنتوری) مست و پاتیل روی صحنه می رود و یا تسکین روح را در نئشگی های مدام می بیند دلت به حال غربت ساز می سوزد. وقتی کیانوش گرامی، لمپن این روزهای اکثر فیلمهای سینمای ایران، سنتور علی را به دیوار می کوبد و مهرجویی با تاکید، نما را اسلوموشن نمایش می دهد به یاد آن قصه نه چندان دور و شکستن تار میراث استاد یحیی می افتی که غرور استاد سپیدموی تار را خرد و خراب کرد و به کوچی اجباری کشاندش. در خبرهایی که همان روز پیرامون «علی سنتوری» در ویژه نامه های جشنواره منتشر شد از حذف صدای محسن چاوشی از فیلم خبر داده بودند اما می بینی که صدای چاوشی بیش از هر خواننده دیگری در سینمای ایران در طول فیلم مهرجویی شنیده می شود:

اگر چه هیچکس نیومد              سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش                   طاقت بیار و مرد باش

فیلم تو را با خودش پیش می برد حتی اگر کمتر رنگ و بوی فیلم های مهرجویی را داشته باشد. حتی اگر تیغ نقدش را تیزتر کرده باشد. حتی اگر سرفه های جان خراش علی سنتوری مدام اعصابت را بتراشد که به قول خود مهرجویی (در نشست مطبوعاتی پس از نمایش فیلم) هوای آلوده و سینۀ سوخته چیزی است که برای همه ما در این شهر ملموس است.

بهرام رادان در بسیاری از سکانسها شاهکار می آفریند گرچه گاهی اوقات کمی نسبت به باور پذیری نقشش(به عنوان یک معتاد) به تردیدت می افکند. البته گناه از او نیست چرا که بیننده سینما هنوز شاه نقشی چون «سید»گوزنها را در ذهن دارد. اما گلشیفته فراهانی (در نقش هانیه) باز کار دیگری می کند. بخصوص در سکانسهایی که در مقابل بهرام رادان بازی دارد چنان با نقش اخت می شود که تفکیک گلشیفته از هانیه کاری سخت است. رویا تیموریان هم که به قول خودش از بخت بد هر جا نقشی دارد باید با قیچی سانسور مثله اش بکنند چیزی به بیننده ارائه نمی دهد چرا که اصولن از سکانس بازی او چیزی نمانده تا بیننده را درگیر کرده باشد. مسعود رایگان که همان تیپ پدر سنتی و دم کلفت این روزهای سینماست اما با ترفند مهرجویی نقشش خاص تر می شود تا انسانی تر جلوه کند و ملموس تر باشد. و نادر سلیمانی از انتخاب های عجیب و غافلگیرکننده داریوش مهرجویی ست.

برای انزجار از تعفن گریزی نیست مگر اینکه گند را با شامه ات استشمام کرده باشی. پلیدی باید زخمت زده باشد تا بیزاری ات را برانگیزد. مهرجویی با نمای درشت سرنگ را توی رگ می فرستد و مرفین را از میان فیلتر زرد شده سیگار به بطن سرنگ جاری می کند. تشنج مرگ را در خماری بی امان جلوی چشم هایت نمایش می دهد. سقوط انسان را به تصویر می کشد. به یاد کاوه گلستان می افتی: «من می خواهم صحنه هایی به تو نشان بدهم که مثل سیلی توی صورتت بخورند. می توانی نگاه نکنی. می توانی رویت را برگردانی...»

مهرجویی خودش معتقد است که در تمام فیلم هایش نگاه به بشر را مد نظر داشته است گر چه این حرف کمی عجیب به نظر میآید چرا که اصولن هر ابداعی از ابداعات انسان در خدمت خود انسانیت قرار می گیرد حتی اگر در نهایت امر به قاتل انسان بدل شود باز نگاهش به بشریت است .

مهرجویی فیلمساز سوژه های متنوع است. زمانی گاو را می سازد  و زمانی آقای هالو را. پستچی و دایره مینا را. سارا را و هامون را می سازد و اجاره نشین ها را. درخت گلابی را می سازد و پری را. بمانی را می سازد. مهمان مامان را می سازد و حالا سنتوری را. معضلات موسیقی را در جامعه پر از باید و نباید ایرانی نشان می دهد تا محملی باشد برای حرف های عمیق تری که در پس سرفه های چرکی علی سنتوری نهفته است. علی سنتورش را در آغاز فیلم کوک می کند. در روال فیلم سنتورش خرد و خاکشیر شده است و حالا به جای سنتور سرنگ در دست می گیرد تا روی سیمهای رگ زخمه بزند و سکانس پایانی در غلغلغله ای از بازگشته گان موقت ازجدال مرگ، باز سنتور می نوازد تا باز کی سیمهای جانش را آنقدر کشیده باشند تا آه بکشد.