"..."
دلم که شور می زد مدام جیغ ترمزی توی گوش هایم می پیچید که آخرین پیچ را نپیچیده رفت توی دل گردباد و هی چرخید و هی چرخید و هی ترمزش جیغ کشید تا ...تَرَق! ایستاد. ایستاد و بندِ دلم پاره شد. ترمزی که هی جیغ کشید هنوز توی گوش هایم بود تا عجینِ دلشوره های مدامم باشد. و آن وقت بود که چیزی انگار غصه های همه عالم را از دوشم سبک می بُرد. تابوت را روی شانه ها می بردند و کسی سرنا می نواخت و دیگری بر دهل می کوبید؛ چَپی.
سورنا رشته های عصب را نوازش می کرد و غصه های امروزی را به تنهاییِ اساطیری پیوند می داد که متعلق به حالا نبود. دیگر جنازه یی که در تابوت بر دوش ها می رفت دردت نبود. دیگر آن لحظه جیغِ ترمزی که آخرین پیچِ جاده را نپیچید توی گوش هایت نمی پیچید.
جنازه بر دوش ها رفته بود و سال ها فقط خاکسترشان را بر رویاهامان، بر آرزوهامان می تکاندند و داغ حالا عجین بود با سرنایی که چپی می زد.
آن روز هم که تمام اهل یک خانواده، هر یک پی امداد دیگری، زیرِ آب رفتند باز از صبح دلشوره داشتم. شیرین و فرهاد تازه به هم رسیده بودند. فرهاد برای نجاتِ شیرین رفت. جویی که کشیده بود تا خانه شیرین بلای جانش شد. شیرین را از آب گرفت و غوصی دیگر که رفت تا کسی دیگر را بالا بیاورد، رود دیگر پس اش نداد. یکی دخیل به علامتِ سیاهِ نشانِ علمدار می بست و یکی گیس قیچی می کرد و بر مچ می بست. یکی صورتش را خنج می زد یکی دست هایش را دور هم می گرداند و سوختم سوختم اش دل ماهی هایی را می لرزاند که حالا به چشم های فرهاد تُک می زدند. سه روز رود دلش نمی آمد فرهاد را برگرداند تا جادوی ساز دلش را به رحم آورد. آنقدر سورنا صیحه کشید و دُهل بر سینه کوفت تا دلِ رود آرام شد. مسخ شد. حواسش که رفت به جادوی چپی زدنِ "لوطی"ِ سیاهی که همه دردهای زمین را می شناخت، تشویش اش آرام شد. التهابش فرونشست و فرهاد روی آب بود. فرهاد روی دستِ شیرین بود با جای چشم هایی که خالی مانده بودند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۹ ساعت 19:2 توسط محمد عرب زاده
|
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.