«چرا کتاب نمی خوانیم؟»

این مطلب به سفارش نشریه ققنوسِ شرق به مناسبت پنجمین شماره اش در شهریور نود و دو نوشته شد.

.....................................................................................

امیر عفاف عزیز تلفنی خواست که چیزکی بنویسم از این که چرا  کتاب نمی خوانیم؟ چرا مایی که مدام به خودمان می نازیم که نمی دانم چند هزار سال تمدن داریم با خواندن و آموختن بیگانه ییم؟(این چند سال را که شک دارم توی متمدن بودن مان برای این است که نمی دانم آنجاهایی را که وا دادیم به ایلغار مغول و شهر و کتاب سوزان اسکندر مقدونیِ فرهیخته و کتاب خوان، یورش محمود افغان پاپتی، استیلای آغامحمد خان، فتحعلی شاه و باقی نبیره نتیجه های قجر و هزار تیره و طایفه ی مهاجم و وحشی و خودبزرگـ بینِ دیگر را هم آیا باید جزیی از سابقه ی با شکوه فرهنگی مان بشماریم یا نه؟)

 می خواستم فی الفور جواب بدهم که امیرجان؛ از دست های گرم تو، کودکان توامان آغوش خویش، سخن ها می توانم گفت/ غم نان اگر بگذارد!

 روزنامه شده هزار تومان. مجله یی را که بشود خواند باید دست کم ده هزار تومان بابت اش بدهی. ده دفعه خیره شدم به قفسه ی کتاب فروشی و «هزار افسان کجاست؟» بهرام خان بیضایی را با حسرت تماشا کردم اما دست ام به جیب نرفت. استاد بیضایی شرمنده ام!!! و چقدر ذوق کردم که شنیدم توی تیراژ دو هزارتایی (میان جمعیت هشتاد میلیونی می شود چند درصد؟) به سرعت به چاپ دوم رسیده و دو هزارتا دیگر رسیده به دست فرهنگ دوستان تا فرهنگی های این ملک چند هزارم درصد بیشتر بخوانند.

کاغذ گران است. کتاب، آن یار مهربانی که دانا و خوش بیان است، گران است. غذای روح از غذای تن گران تر است. قیمت خون است. اما کی گران نبوده؟ کجای این تاریخ کتاب کنار دست مردمان بوده؟ کجای این تاریخ سواد داشتن، خواندن، فهمیدن برای مردمان آنقدر مهم بوده که بروند و بیاموزند و کنار عرق ریختن روی خاک و تن دادن به تن بیل و کلنگ و دود شدن توی پک های چپق و سیگار و زل زدن به ساقه های نحیف گندم از پی خیالِ نان شدن فکری داشته باشند برای آموختن؟

از سویی دیگر ما هولیم. مختصر و خلاصه ییم. برای مان همیشه مشت نمونه ی خروار است. فست فودی نشده ییم. فست فودی بوده ییم. سرپایی می بلعیم و و چیزکی می فهمیم، خیال می کنیم که می فهمیم و بزن برو پی نان شب. برو دُمبال تن.

حتمن بعضی ها که امیدوارترند خواهند گفت که توی عصر ارتباطات، توی زمانه یی که حتا روزنامه های صد و چند ساله هم قید چاپ را زده اد و خودشان را سپرده اند به نشر مجازی بر روی صفحات نت، ملت به جای کتاب و نشریه از اینترنت استفاده می کنند. امیدوارم همین باشد. امیدوارم این همه صفحات مجازیِ پوک و دمبال کنندگانِ باری به هر جهت اش(!) فقط نقاب ابتذال و سطحی نگری زده باشند و واقعن بدانند. خوانده باشند و بخوانند.

برای منی که این روزها به جای عطر کاغذ و جوهر چاپ توی مشام ام بوی سیمان و گچ آشناتر است. به جای سفر توی هزار توی روایت و داستان سرگرم متراژ عرصه و اعیان ام و مدام درگیرم که نوسان بازار دلار روی قیمت مسکن چه تاثیری دارد لابد باید خالی کردن یک کامیون میلگرد ساده تر باشد از خواندن رمانی از کوندرای عزیز. زمزمه ی عاشقانه یی از شاملو جای اش را داده به دو دو تا چهارتای فلان فاکتوری که نمی دانم چند تومان مانده حساب دارد. تقلا برای واژه یی که بچکد روی سپیدیِ حریرگونِ کاغذِ از جانِ آدمی زاد هم گران تر جای اش را داده به بازی با ماشین حساب کاسیوی مشکی رنگی که انگار باید به زندگی ام زنجیر شده باشد، نوشتن همین چند سطر هم حتمن سخت است. و سخت بود. لابد تن هزار سوسیالیست و چپِ مارکس بازِ کتاب نخواده یا هول هولکی خوانده توی گور خواهد لرزید که وا مصیبتا از این جماعت خرده بورژوای احمق!

"مرگ"

جسم انسان، بهترين تصوير روح اوست "ویتگنشتاین"

حمیدرضا!

توی کلک های تاریخی و اسطوره یی که قهرمان ها و ضد قهرمان هامان سوار کرده اند و دروغ های مدامی که به خورد مان می دهند و داده اند حتمن حساب سیاوش جداست. این قهرمان مغمومی که مدام در دام گهِ حادثه اسیر است. اصلن از کجا معلوم او دلش می خواسته از آتش بگذرد؟ او تن به آتش می سپرد تا فکر پریش را آرام سازد. زخمی نو تا زخم عمیق پیشین اندکی درد را بی رنگ کند. انتحاری که مدام توی روایت های ما آمده تا امروز. یکی مجنونانه جان کف دست می نهد و مست خیال خویش نعره می زند اناالحق. یکی رندانه می خواند: من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم و کسی دیگر این بار بی پرده پنجره ها را کیپ می بندد و شیر گاز را باز می کند و تخت می خوابد. همه شان می شتابند به قلب مرگ. گیریم شکل اش فرق می کند. گیریم یکی را شمع آجین  کنند و دیگری را حلق آویز.

"دروغ"

حمیدرضا! 

پدربزرگ قصه ی سیاوش را که می گفت چشم هاش خیس می شدند و صداش بم می شد؛ سیاوش سراپا سفید پوشیده سوار بر بهزاد. سیاهی جمعیت سرخیِ آتش را کمرنگ نمی کرد پیرزن ها و پیرمردها لب می جنباندند و همهمه یی گنگ و یکدست توی فضا می پیچید. چشم دوخته بودند به شعله های بی دریغ آتش که سیاوش بگذرد. سلامت بگذرد از دالان آتش.

بعدها که توی فیزیک خواندم اجسام روشن نور و گرما را باز می تابانند مدام فکر می کردم که نکند سیاوش سپیدپوش کلکی سوار کرده باشد؟! مثل پدرخوانده اش رستم که کلک زد و پهلوی سهراب را جر داد. مثل گردآفرید که کلک زد و لباس جنگی مردان را پوشید مثل کیکاووس که کلک زد و نگذاشت تا نوشدارو را برسانند به سهراب و هی کلک زده اند توی تاریخ مان.

روباه مکار توی قصه ها کلک سوار کرده و یا قالب پنیر را قاپیده و یا گلوی مرغی یا خروسی را سفت چسبیده و به قول مادربزرگ زده به چاکِ جَعدِه.

دروغ می گفتند همیشه. همه چیز انگار دروغ بوده همیشه.

باید تلو تلو بخوریم این زمونه رو...!

سلام حمیدجان!

این روزها در ناتوانی فهمیدن و درک کردن و هم حس بودن با محیط با آدم ها گیر کرده ام. این خواب نئشه وار این خلسه ی خوشٍ نخواستن؛ که بودن ٍ و درک کردن آنچه بر ما می گذرد توی همان نفهمیدن هم کابوس ام را می شکند.

حمیدجان من!

این روزها مدام به بودن خودمان فکر می کنم. به اینکه کی هستیم و کی قرار گذاشته بودیم با خودمان که باشیم. قرار گذاشته بودیم که نه دنیا راٰ دست کم خودمان را از بودن های روزمره و نفس کشیدن های عامی رها کنیم. افق نگاهمان خیره به نگاه های مرموز هدایت بود و جسارت را برای مان گلستان تفسیر می کرد و شاعرانه زیستن را شاملو تجلی می بخشید. آیدین را توی نوجوانی هامان ثبت می کردیم و شوریده گی پناهی را ستایش می کردیم و سخت جانی را توی چگونه زیستن احمد محمود می دیدیم.

حمیدرضا!

قیصر که بغض اش را فریاد می کرد: این نظام روزگاره خان دایی. با صداش بغض می کردیم اما نمی فهمیدیم اش. نمی فهمیدم اش.  نمی فهمیدم که روزگار زپرتی یعنی چه؟ افسردگی خانمان سوز عمومی یعنی چه؟ سرخوردگی و حق خوردگی و نفس کشیدن پنهانی حتا از هراس هزار تاویل و تفسیر بی بی گوزکی یعنی چه؟

حمیدرضای خوب!

هی حرف هامان را خوردیم. دردهامان را خوردیم. بغض هامان را خوردیم. اشک هامان را خوردیم. فکرهامان را حتا خوردیم تا بعد اصلن یادمان رفت کی بودیم؟ کجا ایستاده بودیم.

ثقل زمین کجاست؟

ای سرزمین من!

من در کجای جهان ایستاد ه ام.

 

 

 

"میلادت خجسته!"

خواهر بی تای خورشید؛ ماه! زادروزت فرخنده!

آیدای نازنین!

حالا ایستاده یی روی مدار سی و ششم از آن چرخه یی که مدام می چرخد و وقتی که گذشت از مدارِ نخستین آن وقت می نشینی به حساب و کتاب. به اینکه که بودی در چرخه ی پیشین؟ چه کردی؟ کی را دیدی؟ که را زخمی کردی؟ کی را دست یار بودی؟ چقدر شدی؟ چطور شدی؟ و هزار سوال دیگر در محکمه ی بی انصافی که نه وکیل مدافع دارد و نه هیئت منصفه. کدام منصفی می تواند توی این نسبیت، توی این بی وزنی، توی این عدم مطلق بودن هیچ چیز، انصاف داشته باشد؟

آیدای عزیز!

وقتی می نشینی بر مرکب دانش. وقتی تقلا می کنی تا خیلی چیزها را که نمی دانستی، بدانیآن قدر علم داشته باشد. وقتی می فهمی که توی مدارِ جبر، تو خیلی هم مقصر نبودی. می فهمی که چون "سنگی بر گوری" تو دمباله ی خوی ها و خصلت ها و ژن هایی بودی که تو را تا اینجا خِرکش آورده اند. می دیدی هرچه تقلا می کنی تا حِرمان ها، شکست ها، غصه ها را رد کنی باز در مقابلت، خدنگ، ایستاده بودند. از تو بودند. نمی توانستی رهاشان کنی. مگر می شود سایه ات را پشت سر بگذاری؟ مگر می شود قلبت، یا مغزت را بگذاری جایی و خودت(؟!) ازش عبور کنی؟ می شود؟!

آیدای دوست!

این پیام شاد نیست، اما خوش باش ات می گوید. که توی مداری ایستاده یی که انحراف بسیار دارد از آن اجداد غارنشین مان. از آن ها که غریزه راه شان می برد. از آن ها که هنوز اکسیر اخلاق را نیافته بودند.  که با خودخواهی ها و تعصب ها و بی رحمی ها و مرز کشیدن ها و قلمرو داشتن ها و خودی ها را فقط دوست داشتن ها و خیلی خوی و خصلت های آشنا اما کج، اما غلط، بیگانه یی.

خوش باش ات می گوید که مادرِ یگانه ی تاریخی، که خواهرِ بی تکرارِ خورشیدی و زنی. با همه ی آنچه که باید داشته باشی توی این روزگار که انسان باشی و نه آن نخستین موجودی که توی غار به شکار می اندیشید.

آیدای رفیق!

این روز بر تو خوش باد!

 

"کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت..."

«...

سلام ای شب معصوم

 سلام ای شبی که چشم های موش های خيابانی را

به حفره های استخوانی ايمان و اعتماد بدل می کنی

سلام پوشاننده رازها در آبراهه ها

بايد برای روزنامه تسليتی بفرستيم

سربازان می رسند.1»

 

حمیدرضای خوب من!

خیلی وقت است نفس نکشیده ام. خیلی وقت است جز اشکِ بی بهانه کاری از دستم برنیامده. به قول شمس؛ امید چیز غریبی ست. مگر می شود توی سیاهی اگر جرقه ی خُردی هم باشد، تو بگو حتا کورسوی کرم شب تابی هم که جرقه ی چخماقی بشود ، حتا با چشم هایی کم سو، ندیدش؟! تو بگو رفیق من! مگر می شود  ندیدش و دل خوش اش نشد؟ اما نیست. پت پت رنجورِ شمعی در جوار مرگ هم دیگر نیست.

 

«دم می جنباند

دعا می خواند

و صدایی از او شنیده نمیشود

راضی ست ماهی

چه در آب اقیانوس

چه کنار ساطور

راضی ست

در خانه ای شیشه ای

و برای پنهان شدن جایی ندارد2»

 

هیچ آتشی گرم ام نمی کند. چنان سرد شده تنم که انگار هزار کولاک از من گذشته اند و سال هاست زیرِ بهمنی گیر کرده ام که رهام نمی کند. هی سالها نوشتیم و خواندیم و زمزمه کردیم و امید را روی سرمان حلوا حلوا کردیم که مبادا وا داده باشیم به مرثیه خوانی. هی زخم ها را کاویدیم تا دیگر زخم نخوریم اما دریغ! که: «همو که با اهریمن به نبرد بر می خیزد باید بر حذر باشد که در این فرایند خود به اهریمنی مبدل نگردد و آنگاه که تو به مغاک می نگری مغاک نیز به تو می نگرد3»

حمیدرضا!

جادوی شعر و اکسیرِ روایت کارد کندی ست که انگار هزار سال است زیر خاک مانده. دیگر هجومِ بی تخفیفِ هیچ کابوسی را نمی تاراند. صبحی نیست که چشم باز کنم و گرده ی سیاهِ کابوسِ شب پیش را از تنم نتکانم و بلند نخوانم که: «یک روز صبح، همین که گره گوار سامسا از خواب آشفته یی پرید، در رختخواب خود به حشره ی تمام عیارِ عجیبی بدل شده بود!4»

حمیدرضا!

دیر وقت است. خیلی دیر وقت است. باید خودم را به خواب بزنم تا بر هیولای مسخ کمی چشم بسته باشم.
 
...................................................................

1- چه پسرانی- شمس لنگرودی

2- باغبان جهنم-ماهی-شمس لنگرودی

3- چنین گفت زردشت(؟!)- نیچه

4- مسخ- فرانتس کافکا

"..."

دلم که شور می زد مدام جیغ ترمزی توی گوش هایم می پیچید که آخرین پیچ را نپیچیده رفت توی دل گردباد و هی چرخید و هی چرخید و هی ترمزش جیغ کشید تا ...تَرَق! ایستاد. ایستاد و بندِ دلم پاره شد. ترمزی که هی جیغ کشید هنوز توی گوش هایم بود تا عجینِ دلشوره های مدامم باشد. و آن وقت بود که چیزی انگار غصه های همه عالم را از دوشم سبک می بُرد. تابوت را روی شانه ها می بردند و کسی سرنا می نواخت و دیگری بر دهل می کوبید؛ چَپی. 

سورنا رشته های عصب را نوازش می کرد و غصه های امروزی را به تنهاییِ اساطیری پیوند می داد که متعلق به حالا نبود. دیگر جنازه یی که در تابوت بر دوش ها می رفت دردت نبود. دیگر آن لحظه جیغِ ترمزی که آخرین پیچِ جاده را نپیچید توی گوش هایت نمی پیچید. 
جنازه بر دوش ها رفته بود و سال ها فقط خاکسترشان را بر رویاهامان، بر آرزوهامان می تکاندند و داغ حالا عجین بود با سرنایی که چپی می زد.
آن روز هم که تمام اهل یک خانواده، هر یک پی امداد دیگری، زیرِ آب رفتند باز از صبح دلشوره داشتم. شیرین و فرهاد تازه به هم رسیده بودند. فرهاد برای نجاتِ شیرین رفت. جویی که کشیده بود تا خانه شیرین بلای جانش شد. شیرین را از آب گرفت و غوصی دیگر که رفت تا کسی دیگر را بالا بیاورد، رود دیگر پس اش نداد. یکی دخیل به علامتِ سیاهِ نشانِ علمدار می بست و یکی گیس قیچی می کرد و بر مچ می بست. یکی صورتش را خنج می زد یکی دست هایش را دور هم می گرداند و سوختم سوختم اش دل ماهی هایی را می لرزاند که حالا به چشم های فرهاد تُک می زدند. سه روز رود دلش نمی آمد فرهاد را برگرداند تا جادوی ساز دلش را به رحم آورد. آنقدر سورنا صیحه کشید و دُهل بر سینه کوفت تا دلِ رود آرام شد. مسخ شد. حواسش که رفت به جادوی چپی زدنِ "لوطی"ِ سیاهی که همه دردهای زمین را می شناخت، تشویش اش آرام شد. التهابش فرونشست و فرهاد روی آب بود. فرهاد روی دستِ شیرین بود با جای چشم هایی که خالی مانده بودند.

"بازگشت!"

باید عادت کنم به روزنوشت، خودم را عادت بدهم. اینجوری شاید کلمات را با خودم آشتی بدهم. شاید بیایند، کنارم بنشینند و بتوانیم همزبانی کنیم. نه! همدلی کنیم. عصبانی بشویم. کابل بخوریم. بخندیم. شیرینی پخش کنیم. زخم بخوریم. قهر کنیم. دچار یاس فلسفی بشویم. دچار شاعرانه گی بشویم. هزار جور کار هست. می شود یاد نوجوانی افتاد. می شود از لای درِ کوچه، دختر همسایه را دید زد که باعث می شد زنگ آخر را با هزار دوز و کلک بپیچانم و تا برسم به خانه او هم از مدرسه برگشته بود و حالا می ترسیدم گُرُمبا گُرُمبِ صدای قلبم مادر را خبردار کند. می ترسیدم همسایه ها را خبردار کند. می ترسیدم برادرش را خبردار کند. و هی می ترسیدم. بزرگتر که شدم باز هم می ترسیدم. گیریم نه از بچه های محل و نه از برادر هیچ دختر دیگری. ولی باز از کسانی دیگر می ترسیدم. از کسانی که نمی شناختمشان. ندیده بودمشان ولی ازشان می ترسیدم. راستی چرا همیشه می ترسیدم؟

می شود به قبل تر از آن دختر چشم عسلی رسید. به خط های سفید هواپیماهای عراقی توی دل آسمان آبیِ آبیِ کودکی ها. به زیر و بالا شدن هجوم تیز و کرکنندهِ آژیر قرمز روی هیجان دو گل کوچک با توپ پلاستیکی آغشته به لجن. پا برهنه روی آسفالت داغ. کسی هم که جر می زد باید خودش را برای کتک پر و پیمان آماده می کرد. یقه همدیگر را می چسبیدیم و دِ بزن. سر زانوها و آرنجها همیشه زخم بود. پای چشم کبود. اما یکساعت نشده این دو قاتل خونی باز همان رفقای سابق بودند با ریسمان بی انتهای خیال که هی بافته می شد از رویا. بافته می شد و انتهایی نداشت.

خیلی هست. خیلی. به اندازه سی سال. به اندازه 360 ماه. به اندازه 10950 روز. چه می گویم؟ آن موقع ها ثانیه هایش هم خاطره بودند. مگر از وقتی آژیر کشیدند تا وقتی موشک وسط حیاط مدرسه نشست همه اش چند ثانیه طول کشیده بود؟ مگر از وقتی زهرا –دختر همسایه- پیت نفت را روی خودش خالی کرد تا وقتی وسط کوچه برهنه و جزغاله شده افتاده بود بیشتر از یک پلک زدن زمان گذشته بود؟ مگر وقتی توپِ پلاستیکی مان زیر ماشین می رفت و لاشه ی جر خورده اش از آن طرف پرتاب می شد خیلی زمان گذشته بود؟ مگر وقتی وسط بازی برزیل، منجیل و رودبار با خاک یکی شدند داور حتا توانست فرصت سوت زدن داشته باشد؟ 

این روزها نه دلم آزادی می خواهد نه آرامش. نه دروغگوییِ نکبت بارِ اطراف آزارم می دهد و نه مسخ شدنِ خودم در هیبتی که انتظارش را نداشتم. فقط دلم کودکی هایم را می خواهد. نوجوانی هایم را. هراس های ساده و شادی های بی انتهایِ آن دورانِ رنگی را. حمیدرضا! یادت هست؟ روزی می گفتی خاطره های کودکی هایت تا پیش از انقلاب رنگی بودند و بعد از انقلاب به یکباره سیاه و سفید! حالا می فهمم. حالا می فهمم به زمانه کاری ندارد این نفرینِ دامنگیرِ زمان. به سن ربط دارد. به آسمانِ بی انتهای کودکی ربط دارد. به زمینِ پهناور و نامحدود( نه گرد و محدودِ حالا)مربوط بود. به دلِ بی کینه مان. به بازی ها به بازی ها و به بازی ها. آخ! دلم هوای تو را دارد. دلم پرپر می زند. مدتی ست روی دست خودم مانده ام. ای کاش...

"سال بد، سال باد، سال اشک، سال شک!"

 

دانه دانه... نه! دریا دریا اشک، هر سال. این سال. این سال پرملاط تر. این بار که باز کسی نیست. که باز باید به خاموشی هزار خورشید، هزار کلمه اشک بریزی. دریا دریا نفرت می شود سین هشتم. می گذاری اش توی تُنگ. جلوی آینه.عکس از محمد عرب زاده تا تکثیرش که مکرر شد به یاد قفس، به یاد آنکه بی نفس، تو هم اینجا سراب را تصویر کرده باشی. سبزه هایی که سوخته را توی سراب بکاری. امیدی که نومید شد. که قبل از درو آتشش زدند. نفسی که دیگر برنیامد. سبزی که سرخ شد. هی خون شد. هی خشم شد. هی خفقان بر ترنُمِ مان کوبیدند. خورشیدی که ماه که هیچ خسوف هم نشد. هر در که کوفتیم در حسرت سلام فقط هجوم بی تخفیفِ دشنه ی  تهمت بود و بارانِ کورِ گلوله های زخم و قفس بارانِ تنهایی.

و باز سیلابِ بی حاصل شوراب تا کبودیِ سیلی کوبِ گونه هامان را شستشویی دهد. امان از این سال. امان از این سالِ بد!

 

----------------------------------

۱-صدای دریا دادور این روزها تنها ترنم خوشایند این جهان است.

۲- سعید دارایی اولین مجموعه کارهایش را به صورت الکترونیک منتشر کرده است؛

مجموعه داستان - خطی سبز از حضور تو 

مجموعه داستان -  پشت دروازه های کرمانشاه 

مجموعه شعر - زیباترین زن لـخت .. پاییز است ! 

مجموعه شعر - زخم خاطر شهریور

(برای دریافت روی پیوندها کلیک کنید)

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

"غروب چی چست"

غروب عجیبی بود. کار را تعطیل کردم و موبایل را خاموش. دوربین را کول گرفتم و آمدم با ذوق و شوق به دیدن دریاچه. یک سال و خورده یی بود که نیامده بودم. یک ساعتی از جایی که آخرین بار دریاچه بود راه رفتم اما نرسیدم. آنجا دریاچه یی نبود. خشک شده بود. فقط بلور هولناک نمک بود که موذیانه برای فتح سبزی پیش می خزید.

دریاچه ارومیه دارد از روی تن گربه پاک می شود.