به :افشین پرورش

کدام خطوط را باز باید برقصم؟ کدام راه نرفته را طومار بپیچم که لای لش ها خوابم نبرده باشد؟ چشمانم هنوز کابوس رفتن می بینند. بوی کافور توی دماغم می چپانند و خودکار خشکیده ام انگشتان ساطوری شده را بانگ الرحیل نمی زند.

جرس فریاد که می دارد محمل ها٬ مقتل برادرانی می شوند که در چنگال کوتوالان دیو هذیان می گویند. نفت قاتق نان می کنیم که قاتل جان کسی باشد که کابین دخترش انگشتری لیلا نمی شود.

بوف کور چشم های از کاسه درآمده اش را در ساتنی ارغوانی پیشکش پیرمرد خنزرپنزری می کند که طبل حلبی دریده ام را در دستان مسیح می کارد. پدرسالار٬ صلیب شکسته اش را روی جلد کتاب قدیمی حک کرده بود. دخمه کدام سوی بود که صدهزار اعداد جبری را باید درهم تفریق می کردم و می گشتم تا درشت ترین شان را آن میان که جستم حالا چند صد قرنی که دوزخ را تفته تر می کرد در کجا بکارم؟

"فرو ریخت فرو ریخت شهنشاه سواران ..."و فتادن ما حتا گردی روی هیچ زرورقی تاب نداد که نشئگی هزار سر٬ شانه های جادو را تبرک داده باشد.

گیج واژه ها شده ام می بینی؟ لفاف معانی چشم هر نابکار را که کور کرد خوب می خوابم. بگذار هی برقصند و بگویند: "چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید ..." که اگر سرب داغ هم در حلقم فرو کنند باز من بی خایه ترین خلق این مسکین سرا٬ گورزار جهان را از یاد نخواهم برد که بولدوزرهای کاترپیلار شخمش می زنند.

رد چکمه روی کتاب قدیمی رفیق حافظ جلای چشمانم را تار خواهد کرد تا تیره ناپاکم را از لوث نام٬ نان زده کرده باشم. نان و شراب در بستر ستر کاغذهایی که حافظ به آب می شوید اما از یاد می برد که در این دیار نجاست را خاک مال می کنند پس زیر خاکمان پامال می کنند.

شفاعت الکل دخیل دستانم را شفا نمی دهد. قفل بر حلقه پیاله می زنم که هزار سبز و سپید خوابم را آشفته نکرده باشند.

صندوق صندوق رگ دریده ثبت گام های جادو می شوند تا بر شانه های من بایستد که تا سینه در چاله آهک فرو شده ام و ابوالهول چشم می دراند و هی غیظ می کند لب می گزد تا چشم هایم تارتر از تیرگی روزهای همه مان بشوند.

انگشت های ساطوری شده ام دیگر نا ندارند که بوی نم از قوه ی دماغم آتش هیچ کوره ای را از هولوکاست شدن باز نمی دارد.

بامداد که پایش را داد میان دود آخرین سیگار ناکشیده اش طرح طناب داری را دید که از دیوار اتاقی که بوی گاز گرفته گی می داد چشم بند را مرتب می کرد. دستی دیگر درز پنجره ها را از نفس می انداخت و تبار بنی اسرائیل در آشویتس ستاره داود را با چنگک ابلیس تاخت می زد.

لفاف کفن که لای واژه ها بپیچددندان های زرد شده جادو اشک هایت را نمی بلعند و تو می مانی با خودکار خشکیده ای که برای انگشتان ساطوری شده ات دلنگ دلنگ جرس نمی شود.