یکسال و یک ماه پیش بود به گمانم که شروع کردم به وبلاگ نویسی. دوست داشتم تجربه ام را از این یکسال با خودم مرور بکنم. حالا اینجا هم که گذاشتمش اولن به این خاطر که خب! خانه ام اینجاست و اختیارش را دارم (این یکی را توی این مدت از بر شده ام. چون به هر کس تا می گویی بالای چشمتان ابرو ست این جواب را می کوبد توی پیشانی ات) ماهور نازنین هم با عصبانیتش از دست سارقان اینترنتی مزید بر علت شد تا این یکسال را روی کاغذ بیاورم. همین دیگر. باقی بقای دوستان!
نخست دیر زمانی در او نگریستم.
چندان كه نظر از وي باز گرفتم.
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او درآمده بود.
"شاملو"
نخستین بار که عزم به لاگیدن(با لاسیدن اشتباه نشود، گرچه الان که نگاه می کنم زیاد توفیری هم نمی کند) کردم به پیشنهاد دوستی بود که دلش برای بی مخاطبی من شاید سوخته بود. از همان ابتدا با جمع کاری نداشتم. از انجمن ها و این جور محافل گریزان بودم. اما در نهایت خیاط هم به کوزه افتاد و وبلاگ راه اندازی شد. لاکردار مثل هروئین می مانست. چنان نئشگی اش به خلسه می بردت که گمان می کردی دیگر تو را از او گریز نیست. نخستین جاذبه اش مجازی بودنش بود. برای ما ملتی که همواره به هر دلیلی از نمایاندن خود هراس داریم و دایمن در قفس دم زده ییم این دنیای غیر حقیقی مجالی می شد تا بی هراس از گزمگان و یا کدورت دل دوستان هر چه دل تنگمان می خواهد بگوییم. و دریغا که چشم اسفندیار این دنیا همین مجازی بودنش بود و ما نمی دانستیم.
وقتی که مخاطب برایت هورا می کشید به رسم آن مرد کلاه به سر در شازده کوچولو آنتوان سن تگزوپری تشکر می کردی و در پوست خودت نمی گنجیدی. اما فاجعه زمانی شروع می شد که می دیدی این های و هوی ها فقط برای تو نوشته نشده اند. به رسم روزگار اعلامیه بازی و شبنامه نویسی هزاران کپی از این به به و چه چه ها تکثیر می شد و از زیر در به خانه هر کسی که دم دست بود می فرستادند. حالا اگر منظور اين به به و چه چه جنس مخالفي بود كه قاعدتن ملاطش را زيادتر مي كردند. غم دنیا روی سرت آوار می شد که پس: کو میان اندر این میان که منم؟
اما قسمت شیرینش مانده بود. آدمی هماره نیمه گمشده اش را می خواست. حالا یا مجنون وار آواره کوه و بیابان می شد و یا چون فرهاد نقش معشوق در کوه می کند و یا زیر جلکي شماره تلفنش را به محبوبه يي می رساند و یا برای اینکه تور را وسیع تر پهن کند می رفت و وبلاگ می نوشت. انصافن مجنون و فرهاد باید بروند و بوق بزنند با آن بی کله گی شان. به هر حال آن نيمه گمشده هميشه يافتنش تنها دغدغه هر موجود زنده يي بوده است و بر آن حرجي نيست لابد.
حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! که زیادند. پیرامونت را ببین! روزی برای دوستی نوشتم که نوشته هایت مرا به یاد اشعار جانگداز دختران نوباوه یی می اندازد که روی كيف مدرسه با نقش هشلهفی طرح دلی می کشند که تیری خون چکانش کرده (باز هم گلي به جمال او كه با ما صادق بود و چون ما اداي آدمهاي چيزفهم را در نمي آورد) خدا وکیلی مگر چنین نوشته هايی کم می بینی؟
ماهور جان!!
روزی که نوشته هایت را خواندم می دانستم شیوه یی می شود که هزار نفر زیر علمش سینه خواهند زد بی آنکه ذره یی به جان نویسنده راه برده باشند. شاهد مثال هم دارم. سهراب را ببین. چه شده؟ به جز پفیوزبازی و ملنگ نویسی چیزی ازش مانده؟ چون فقط زبان نوشته اش رمانتیک است هزار بی کله پشت سرش راه افتاده اند که: آه! ای شقایق! تا تو هستی من هم هستم و زندگی را باید کرد!
روزگاري اگر در عنوان نامه عاشقانه يي كه براي دختر همسايه احيانن مي نوشتيم اين عبارت بود كه: خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان ... حالا كه براي خودمان كسي شده ييم در رواق وبلاگ و يا وب سايتمان حك مي كنيم كه: آه اي معشوقه همه عمر من! نمي داني چقدر دلم براي تو تنگ است پس چرا اي نازنين به من تلفن نمي زني پس؟ آه!
قسمت خوشمزه قضيه تازه اينجاست كه خيلي هامان خايه دار شديم و آوانگارد مي نويسيم: فلان چيزٍ شما در من قِل مي خورد آقا! (مساله ناموسی ست. به عورت و این قبیل قضایا مربوط است. پس لطفن افراد زیر هجده سال زیر چشمی ببینند. "۱۸-")
و تازه گمان مي بريم كه ماتحت دنيا را هم جر داده ييم با اين جملات قصارمان.( اي بگويم خدا چكار كند اين فروغ فرخزاد را كه اين تخم لق را در دهان خيلي ها شكست. نگون بخت! بايد روزي هزار مرتبه استخوان هايش را در گور بلرزانند.)
در این فضای مجازی (ای سرش را بخورد این مجازی بودنش) تنها چیزی که نمودی نمی یابد همان حرفه یی بودن است. ای کاش از همان روز نخست، روزنوشت می نوشتند همه که ذات این فضا همین است. ما دير متوجه شديم. ما راه را عوضي رفتيم. بي خودي احساس مهم بودن به سرمان زد. و کسانی بیشترین ضربه را می خورند که جدی می نویسند ولی خود نیز حرفه یی بدان نمی اندیشند. وقتی تو خودت حقیقی نیستی وقتی حضور خودت را ارج نمی نهی از دیگرانی که چون کفتار نشسته اند تا در شکارت همسفره بشوند چه توقعی داری؟
باری...
ماهور نازنین!
تو می نویسی. عالی هم می نویسی. سبک و سیاق نوشتن را یاد خیلی ها داده یی. حالا!... گرچه گمان نمی کنم آنهایی که از نوشتنت تقلید می کنند نویسنده های جدی باشند، چرا که هیچ شاعر جدی را بعد از سهراب ندیدم از خیل بیشمار عاشق سینه چاکی که دنبالش روان بودند. هيچكدام نفهميدند سهراب چه مي گويد. دردآورتر آنكه حتا نرفتند پي منابع اطلاعاتي اش. نگشتند تا بفهمند چه مي خواند. فلسفه اش چه بود حتا؟ گرچه بیژن نجدی از آن خیل جدا بود.
زیاده گویی کردم...
منظور این بود: چون نیک نظر کرد پر خویش بر آن دید!
يا آنطور كه خيلي ها مي گويند: از ماست كه بر ماست!
به هر حال اين حرف ها را مدت هاست كه با خودم مي گويم. هر بار كه اين پنجره را باز مي كنم كلماتش مقابل چشم هايم رژه مي روند. اگر به مذاق خيلي ها خوش نمي آيد مي توانند نخوانند. مي توانند پنجره را ببندند.
همين!