حمیدرضا! 

پدربزرگ قصه ی سیاوش را که می گفت چشم هاش خیس می شدند و صداش بم می شد؛ سیاوش سراپا سفید پوشیده سوار بر بهزاد. سیاهی جمعیت سرخیِ آتش را کمرنگ نمی کرد پیرزن ها و پیرمردها لب می جنباندند و همهمه یی گنگ و یکدست توی فضا می پیچید. چشم دوخته بودند به شعله های بی دریغ آتش که سیاوش بگذرد. سلامت بگذرد از دالان آتش.

بعدها که توی فیزیک خواندم اجسام روشن نور و گرما را باز می تابانند مدام فکر می کردم که نکند سیاوش سپیدپوش کلکی سوار کرده باشد؟! مثل پدرخوانده اش رستم که کلک زد و پهلوی سهراب را جر داد. مثل گردآفرید که کلک زد و لباس جنگی مردان را پوشید مثل کیکاووس که کلک زد و نگذاشت تا نوشدارو را برسانند به سهراب و هی کلک زده اند توی تاریخ مان.

روباه مکار توی قصه ها کلک سوار کرده و یا قالب پنیر را قاپیده و یا گلوی مرغی یا خروسی را سفت چسبیده و به قول مادربزرگ زده به چاکِ جَعدِه.

دروغ می گفتند همیشه. همه چیز انگار دروغ بوده همیشه.