"دروغ"
پدربزرگ قصه ی سیاوش را که می گفت چشم هاش خیس می شدند و صداش بم می شد؛ سیاوش سراپا سفید پوشیده سوار بر بهزاد. سیاهی جمعیت سرخیِ آتش را کمرنگ نمی کرد پیرزن ها و پیرمردها لب می جنباندند و همهمه یی گنگ و یکدست توی فضا می پیچید. چشم دوخته بودند به شعله های بی دریغ آتش که سیاوش بگذرد. سلامت بگذرد از دالان آتش.
بعدها که توی فیزیک خواندم اجسام روشن نور و گرما را باز می تابانند مدام فکر می کردم که نکند سیاوش سپیدپوش کلکی سوار کرده باشد؟! مثل پدرخوانده اش رستم که کلک زد و پهلوی سهراب را جر داد. مثل گردآفرید که کلک زد و لباس جنگی مردان را پوشید مثل کیکاووس که کلک زد و نگذاشت تا نوشدارو را برسانند به سهراب و هی کلک زده اند توی تاریخ مان.
روباه مکار توی قصه ها کلک سوار کرده و یا قالب پنیر را قاپیده و یا گلوی مرغی یا خروسی را سفت چسبیده و به قول مادربزرگ زده به چاکِ جَعدِه.
دروغ می گفتند همیشه. همه چیز انگار دروغ بوده همیشه.
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.