"..."

 

برای بابک ملک زاده نازنینم که شیرینی قلمش تلخی این روزها را از نفس می اندازد.

 

گفتم: می خواهم از نخستین خط به پایان راه برده باشم با سپیدی موهایی بدل از دلتنگی دنیای پر خم این روزهایمان. روی راه های دستهایت تا آخرین چکه اشک هایم را قربانی بوسه های پر هول دنیای آینده ای که زمین را از یاد می برد کرده باشم.

گفتم می خواهم خودم را از یادت برده باشم. که عطوفت شب گریه هایم در هق هق مخفی شان به چشمی راه نبرده باشند.

گفتم: روی بازوان مرگ، آخرین بوسه باران لبهایت را مرور می کنم.

گفتم: بی آخرین نفس. بی آخرین تلخنده به روی هیاهوی گوژپشتانِ از راه مانده، نومرده گانِ آرزو را تشییع می کنم.

می خواهم به تماشای یادبود آرزویی بخوابم که عشق را پروازی می دانست تا ابدی که آبادان دنیا را ساخته باشد.

میان بازوهای مرگ، ملالِ این روزها خوش می شوند که زود می گذرند و تو حالا با دستمالی سپید از گور آرزوهای تازه مرگمان می آیی. پاکت سیگارم این روزها مدام نو می شود تا تجدیدکنم عهدی که مجال را اندکی پیش تر می راند. بعید را قرین می سازد تا خیال.

باید به پابوس گامهایش شتاب کنم. رد انگشتهایت بازوهایم را خراش داده که مهر آخرین هم آغوشی بر هیکلم داغ بزند.

گفتم: همیشه که می رسی باز باید پیش تر ... نه! پس تر، مقابل چشمهایت تاب بخورد.

گفت: «بی آرزو چه می کنی ای دوست؟»

گفتم: پدر! پای بریده ات را برای کرکس های آدمیخوار پیشکش می برم. ران ملخی پیشکش سلیمان شاه!

گفتم: پدر! برادرت هنوز شیر گاز را نبسته است. توی گوش پنجره ها پنبه چپاند اما چشمش به کسی ست که روی تخت که خوابید ضامن را بکشد.

گفت: «دنیا زشتی کم ندارد. زشتی های دنیا...»

گفتم: معشوقه ات تمام گوزن ها را به ناوک شعر از پای می افکند و تو هنوز سترگ تر از هزار صخره شکوهمند برپای ایستاده ای.

گفتم: بوی نا گرفته ام. می بینی؟ حالا پدر هم علاج زخم هایم نمی کند:

«پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

از عشق چیزی بگو!»

 

"و من هنوز زنده ام!"

 

پیشاپیش زادروز بهرام بیضایی در هشتم دی ماه

 

«من که سنّمارم برمی خیزم تا بگویم چگونه فرو افتادم. من که چون می افتادم، به آسمان نزدیکتر بودم تا به زمین. و در آن دمِ ناباور-میان زمین و آسمان- بر آن هوایی که زیر تنم خالی می شد و جهانی که زیر پایم دهان می گشود –آری میان دو جهان، من خشت هایی را می شمردم که به دست خود برهم نهاده بودم؛ و هر یکی صدبار با وحشت دهان گشوده می پرسیدند- چرا، چرا، چرا؟

و پاسخ من تنها صدای خرد شدن استخوان هایم بود در گوشم!

بامن، نام نعمان از آن بالا فرو افتاد. نامی بلند، که خورنقی سزاوارِ نام خود می خواست. و من ساختم آنچه مرا ویران کرد؛ خورنگاهی در خورِ خور؛ به بلندیِ چهل مردانِ بر شانه ی هم! خُوَرنَقی که نام وی آوازه ی گیتی کرد؛ آوازه –به بدی!

از آنگاه که مرا، و با من نام خویش را، از آن بالا فرو افکند.»  [بهرام بیضایی- مجلس قربانی سنمار]

بهرام بیضایی

 

متولد کی و کجایش بماند برای حال تاریخ نویسان. مهم زنده بودنش هست. مهم بودنش هست. از شدن اگر نگویم سنگین ترم. چنین افاضات پرطمطراقی بماند برای دل شرح حال نویسان. آموخته گان زنده گی در میان مکتوبات و مصنوعاتش آبدیده شده اند. آنچه می ماند -از او- بی تردید کتیبه ای می شود ارجمندتر و سترگ تر از آنچه خون آشام سلاخی چون داریوش بر بیستون حک کرد. اینجا کوس رسواییشان را می زند. اینجا نه از نژاد سخنی می رود و نه از نژاده. فره ایزدی و دمباله های بودارش، لاف کودکان هم نیست. خاتون، نقش خویش را از لوث چرکمالی خوانین و سلاطینی که باید او را پیش از زفاف، برکت(؟!) کنند اثیری تر از هر نریانی ثبت می کند. قصه ی رنجوری و مظلومی نیست. روایت غروری لگدمال شده است.

تاریخِ مشکوک را میان ورقهای بینش باید از نو نوشت. و شگفتا که همچنان نام جلادان است که نو می شود؛

«همیشه همان

شگرد

       همان...

 

شب همان و ظلمت همان

تا "چراغ"

           همچنان نمادِ امید بماند.» [احمد شاملو- مدایح بی صله- همیشه همان!]

 

 

تاریخ باید مدام پیش چشمت گشوده باشد؛ آنچه «شیخ شرزین» را سزاوار مرگ کرد و «علی» را در مستوری عصمت از دیده ها ربود. آنچه «یزدگرد» را قربانی دست آسیابان مفلوکی کرد که دستش جز با غربیل و عصاری آشنا نبود. آنچه «سنّمار» را از خورنق به زیر افکند و یا «فرزانه طوس» را لایق گورستان مسلمانان ندانست. آنچه «باشو» را از جنوب تفدیده آواره شمال سبزپوش کرد و یا دندانهای هزار گرگ دریده را به رخ «گلرخ کمالی» کشید. آنچه «آرش» را تا البرز به سودای تیری راهی کرد تا ما همچنان دست به دامان کوه بنالیم: «آرش باز خواهد گشت!» آنچه «اژدهاک» را به دروغ، «ضحاک»(بسیار خندنده) نام نهاد تا به اکبر السیئات متهمش کنند در دیاری که گریستن عیار مرد از نامرد است. و آنچه واداشت تا «دکتر ماکان» تن دشنه آجینش را گوشه گورستان امامزاده طاهر یا هر خراب آباد دیگری زیر خاک مخفی کند تا سلسله مرگهای زنجیره ای را نگسسته باشد. مباد که «فتحنامه کلات» روایت شوربختی ما باشد!

جائران هماره ققنوس وار از تن خاکستر جامه بدل می کنند تا خیر و شر دوشادوش هم جهان را در توفنده گی بی پایانشان زیر و زبر کنند:

«اینک منم، که این کوه را بر دوش می کشم. و زیر پای من شهری. و مردمان خواب اند. مرده گان جاودانه در خواب اند. و منم تنها با غریو گنگ خود مانده. به یاد می آورم آن توفنده مرگ بادی را که با من گفت: ای اژدهاک! تو نخواهی مرد مگر آن که یامای خداوند مرده باشد. و می بینم شب را، که با همه ی سنگینی ی خود بر من فرود آمده است. و من هنوز زنده ام! زنده ...»[بهرام بیضایی- سه برخوانی- اژدهاک]

 

بهرام بیضایی کی و کجا زاده شد؟ به کسی چه ربطی دارد؟ بگذار تاریخ را برای همان سنگتراشان گورخانه که به سودای کفی نان پی هر جفنگی پوزار می کشند. بهرام بیضایی هنوز زنده است. هنوز می نویسد. هنوز تقلا می کند تا نفس بکشد در شهری که هوای ناپاکش راه نفس بر هر تنابنده ای می بندد.