"..."
1*
من نویسنده نیستم. دنیایی هم که دارم جذابیتی برای کسی ندارد تا مجاب بشوم که حتمن باید بنویسم. اما مدام می نویسم. مدام هم که نه ... ولی می نویسم. بین نوشتن و گفتن هم خیلی فرق هست. اصلا اینکه چرا این ها را که می نویسم نمی روم پشت یک تریبون و به صورت بیانیه یا یک نطق آتشین سیاسی بیان نمی کنم خودش دلایل متقنی دارد. فردا می بینی همین شمایی که طرفدار شفافیت در گفتار هستید و معتقید که روزگار پیچیده گویی به سر آمده، نخستین سنگ را نه ببخشید نخستین گوجه گندیده را به صورتم پرتاب می کنید. آنوقت چه کسی تضمین می دهد که لاجرم عیسایی پیدا خواهد شد و چون مریم مجدلیه پاهای مرا با دست مبارک خویش خواهد زدود و بعدها هم مورخانی باشند که یک جوری سر و ته قضیه را به هم آورند و اصلن منکر هرگونه زدودنی از هر قماشی بشوند؟! ... البته من با این حرفها ممکن است متهم بشوم که چشم انتظار مردی هستم که روزی بیاید و خدای ناکرده پاهای مرا از غبار راه بزداید و با این عمل شنیع، زبانم لال! در دام امردبازان و شاهدپرستان گرفتار آمده ام و به سلسله این قوم ضاله که خداوند با قوم لوط محشورشان کناد(آمین!) پیوسته ام. نه! در مثل که مناقشه نداریم. غرض این بود که با منطق سست و پوشالی خود مجابتان کنم که چرا قصه می نویسم و بیانیه نمی خوانم. با اینکه می دانم نطق سیاسی هم هوراکش دارد و هم بردش بیشتر است. فردا می بینی چندتا رادیوی بیگانه هم بساط گفتگو را جور کردند و ما هم شدیم نظریه پرداز پیشرو. ولی زبانم لال! رخسار منحوسم به دیوار! گلاب به روی مبارکتان! من سیاسی نیستم و به گور پدرم مرحومم هم جسارت می کنم که نام سیاست بر لب بیاورم. پس با این ادله محکمی که ارائه کردم می پذیرید که نمی توانم بیانیه بخوانم. لاجرم سرمان را به همین قصه نوشتن گرم کرده ایم تا خدا خودش چه می خواهد. اما همیشه نمی دانم چرا برای شروع می لنگم. اینها را هم که گفتم تا سررشته کلام دستم بیاید و ابتدای داستان همینجوری وحی بشود و فی المجلس روی کاغذ مصلوبش کنم.
می دانم شخصیت های قصه یکی «ایران» بود و یکی «آریا». منطق حکم می کند که «ایران» مادر باشد و «آریا» فرزند او. اما منطق من می گوید «ایران» و «آریا»خواهر و برادرند با این نکته که «آریا» برادر بزرگتر است. از «ننه قاسم» هم می توانم بگویم یا به قول «ایران»؛ خانم فاتحی. اصلا از «ننه قاسم» می گویم، خود ایران و آریا هم می آیند دیگر. اصلا اگر ایران نتواند از حق خودش دفاع بکند و دلایل فراموشی مدامش را توضیح بدهد به نظر شما از من نویسنده ( که تازه ادعا می کنم نویسنده هم نیستم) کاری برای او بر می آید؟ آریا اگر نتواند درد سوزش ماتحتش را یک جوری در لابلای قصه درمان بکند من (که تازه از بیانیه هم بدم می آید و از عواقبش که گوجه گندیده و احتمالن چیزهای گندیده دیگر است وحشت دارم) چه کاری می توانم عجالتن برای شفای عاجلش به عمل بیاورم؟
می توانم بگویم یکی بود یکی نبود. اما باز به همان ورطه پیچیده گویی غلطیده ام که آقا یعنی چه یکی بود یکی نبود؟ حالا تا بیایم توضیح بدهم که نظر مولف از "یکی بود" شخصی است (نعوذ بالله) که وقتی "یکی نبود" بود، میان این همه بود و نبود قصه فراموش می شود و قصه اصولن از مقوله ای است که نباید فراموش بشود حتا اگر کسی آن را بنویسد که همچون من گردن شکسته بر این باور باشد که اصولن نویسنده نیست. حالا حتمن کم کم شامه تان بو می کشد؛ پس طرف زیاد هم کودن نیست و اگر نمی رود و بیانیه نمی خواند خیلی هم به خاطر هراس از سیاست ( و مهم تر از آن هراس از سیاست مداران و سیاست کنندگان) نیست بلکه به دوام سخن فکر می کند و می داند که نطق سیاسی نمی ماند اما یک قصه تا نسل های بعد خوانده می شود.
البته بنده با عرض پوزش نه شکسته نفسی می کنم و نه اهل تعارفم بلکه به صراحت نظر شامه محترم تان را تکذیب می کنم و باز بر ادعای خود –این بار راسخ تر از پیش – پای می فشرم که : «من نویسنده نیستم!»
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.