...
فلیسیا دستش را شانه كرد لای موهای او: «چه آرامش عجیبی به آدم میدهی.»
میخواست بگوید:«از دردهای كوجك است كه آدم مینالد. وقتی ضربه سهماگین باشد، لال میشود آدم.» گفت: « توهم.»
"رضا قاسمی-چاه بابل"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نقاب كه داشته باشي آنقدر خوشگل قهقه مي زني كه هق هق، خودش را گم كند در چينهاي صورت و برق چشم هايت. ديگر كدورت آن دو قطره اشك ساكن نباشد، در نظرگاه پيرامونيان جرقهي دندان هاي گرگ هاري شدهاند كه؛ پوپكم! آهوكم! بگريز از من، از من بگريز!
شبانه هايت طعم گس قهوهي ماندهيي با خود دارد كه حتا صاعقهي ميلادي كه همين حوالي پرسه مي زند خاكسترت نكند. ليلا، ليالي ممتد درد باشد كه يلداي سياهش شلال مي شود بر گرده هاي غروري عاصي.
تكيدهگي بازوان عبث مانده در استمناي الکل به بيگاري خو كردهاند. همان حلقهي معهود را پيرامونت مي بيني كه مي چرخد و مي رقصد و پرهيب سياهش به ناز عشوه مي آيد كه ترك تبريزي نداي حق حق سر مي دهد.
تاوان، باز روي اعصابت ويراژ مي دهد. دنده عوض مي كند. گاز مي دهد. معلق ماندهيي كه ديگري آونگت نكند و دل به شبانه خواني بسپاري. زمان بتراشي تا تيغ تيز مقدر، قاطعيت حضورش در انسجام تخيل، كُند بشود.
ميان خطوط ارتجاعي رابطهيي رنگي تاب بخوري. بوي خون موليان آيد يا نيايد بگذار سيل خون از سمرقند و بخارا تا كرخه و دجله همه را آب ببرد كه ما خواب از ياد بردهييم در چاووش خواني شبانه هاي ممتد شمالي.
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.