گربه ی آتش گرفته یی هی از جلوی چشم هایم رد می شود. می آید جلوی صورتم. سبیل های آتش گرفته اش را می مالد به سبیلهای آتش نگرفته ام و می گوید: میو! میو! من هم می گویم: میو! میو! بعد او عصبانی می شود و می گوید: میو! میو! و من از عصبانیت گربه ی آتش گرفته یکه می خورم و می ترسم و هیچ نمی گویم. بعد گربه یِ آتش گرفته ناراحت می شود و می رود و وقتی که ناراحت می شود و می رود توی راه می گوید: میو!میو! و توی راه که از این حرفها می زند دود می کند و من که به دود کردنش نگاه می کنم بوی نفت توی دماغم می پیچد و می فهمم حتمن یکی باید نفت ریخته باشد روی گربه که آتش گرفته است و می ترسم که از آتش عکس بگیرم مبادا که باز سختی چماق بکوبد پشت زانوهام. اما می گیرم. گربه ثبت می شود اینجا. درست همین جا. به من چه که کسی نمی بیند که کجا. گربه که اینجا ثبت می شود کارش این شده که وقتی باران، مشت کوبید به پنجره و وقتی که پروین نوار نذر امام رضا را روی مچش بست و وقتی همه جا آتش گرفت و وقتی هی کوفتند توی سرِ منِ نفس بریده که کلی پیف پاف توی صورتم خالی کرده اند یواش بیاید میو میو بکند و بوی نفت و دود آتش گرفتنش را به رخ من بکشد که نمی توانم مثل او میو میو بکنم.