آونگ شده م میان آن همه یاد که نمی دانم از کجا به خطا آمده بودم که اینک باید آویزان شده باشم.
هدف برای سنگسار و دشنام می شوم. لات و عزی یمین و یسار و من ترجمان بت اعظم که تبر بر دوش افکنده م.
آونگ شده م میان دو یاد. معلق کابوس های شبانه ی مطرودی از مدار آن همه تن که می دانم نفرین خواهران جاودانه ی تاریخ بر پیشانی م نقش می شود.
در سه کنج قائمه ی غرفه یی باستانی٬ قائم ایستاده م بر حقارت ذات بنده یی که دمر روی خودش دراز می کشد و نفس نفس می زند تا تنهایی تعفن بار را عشق ببازد. باختِ آن همه مرام و مسلک را استمنایی عاشقانه از انتحاری چرکمال باشد که برایش از سال ها پیش رقم زده بودم.
می خوابم...
می میرم... تا کسی بیاید و کافور بپاشد. ذکر بگوید و غفران بخواهد از آن همه معصیت که آویزانم کرده ند میان دو یاد.
زرد بر رخسار بلورین آخرین خدای اساطیری نقش می کنم و شیرینی چشم هایم را به جامش زهر می نوشانم. چرکمال که شدم این بار داغ بر ردای بلند و پاکیزه ی کسی دیگر از تبار هادیانِ همیشه تازیانه خورده ی روزگار می کوفتم تا کسی تِق و تق بر سنگم بکوبد و بموید که: "خدایت نیامرزد!"
تا سینه دفن م می کنند که لات بزند یا عزی و باران که بر سر و صورتم بکوبند٬ مسیح را خجلت زده بخوانم: "نخستین سنگ را کسی بزند که خود سنگسار یادهایش نباشد."
قی می کنم روی صفحات کتاب پوسیده ی اجدادم که رعشه ی تلنگری بر پوچی م رنگ می کند تا باز غبار خواب از تن تکانده باشم. شماره ها را از نو مرور که کردم٬ هزار و سیصد و چند قرنی را که گذشته است٬ به شهادت عصیان بر لشکر خدایان عاطفه به محکمه بخوانم که حکم به آویزان کردنم بدهند تا تاوان گرگ های خیانت به رمه ی مهر را که پس دادم٬ خوب خواب بشوم.
خواب می شوم...
برف می شوند...
کبک می شوم...
دود می شوم... تا باز چشم های واپسین خدا را که تر کردم٬ باریده باشم میان گورستانی که آن همه صداقت را بی غسل٬ کفن کرده بودم.
تار می شوم...
تور می شوم... آینه ی عنکبوتی آویزان حقارت خوش گشته م که از یک پا آویزان مانده. شرم کرده م از: "و إن أوهن البيوت لبيت العنکبوت**" که می دانم آن همه تور٬ تاریِ تیره یِ تبارم را باز از پس آن همه قرن٬ طلوعی دیگر بار اینک از سمت جنوب گردیده.
بیست و دوباری که برف از کوه تکاندند را تاوان بدهم که شهوت آن هم آغوشی برای مردی که نوزادش را روی خودش می پاشد تعفن خونابه یی خواهد بود که از تصادم نشتر و کهنه زخم٬ دو یاد را نو می کند.
جایی میان جنازه ها دراز بکشم. استغاثه به درگاه پرمهرشان ببرم: "برهنه بگو برهنه به خاکم کنند. سراپا برهنه***!" زنده در گور می خوابم. گم که شدم٬ دو یاد٬ میان خواب هایم کابوس نمی شوند. دیگر باران ترکش ترکم کرده است و می توانم برای ابد خوب خوابیده باشم.
*ایرج جنتی عطایی
**سست ترین خانه ها٬ از آن عنکبوت است (قرآن-عنکبوت)
***شاملو