وقت دلتنگي فقط بايد نوشت. بايد آنقدر قلم روي كاغذ غلتاند تا در سپيدي اثيري كاغذ وا بدهي به حضوري كه تو را در خويش گم مي كند. بگذار حالا علي كوچيكه علي بونه گير نصفه شب از خواب بپرد. بگذار ماهي سياه كوچولو برود تا دريا. بگذار ليلا، يحيا را به ميهماني موج بخواند.  اصلن بگذار هر چه قصه از موج مي داني از نو روايت شوند. بگذار روايت غريق و دريا باز تعبير شود. اينجا مهم اين است كه همسايه خدا بشوي. مهم اين است كه مرگ در عريان ترين سيمايش باز داس در دست بگيرد و درو كند روياهاي كودكيِ هر چه ماهي سياه كوچولوست.

آب يهو بالا اومد و هلفي كرد و تو كشيد

انگار كه آب جفتشو جست و تو خودش فرو كشيد.

 

--------------------------------------------------------------------

 

 مي گفتند سيگار نكشيد. چراغ روشن نكنيد. همه توي ظلمت خيره مي شدند به آن خط سفيدي كه جاي پاي هواپيماهاي عراقي بود. بزرگترها يك نخ سيگار را بايد توي هزار سوراخ خاكستر مي كردند كه چراغ نداده باشند به خلبانان شكاري. ميان يك زيرزمين 12متري تنگ سينه هم مي نشستيد. خيره به چشمان هم، حواس را مي برديد تا كوچه پس كوچه هاي شهر.  خرت خرت پاي مورچه ها هم گوش ها را تحريك مي كرد. ليلا هميشه پنج قلوه سنگ گرد همراهش بود. تو سنگها را بو مي كردي. روي گونه ها كه مي لغزانديشان سرماي سنگ ها تا جانت راه مي گرفت. ليلا دستش را مي گذاشت روي گونه هاي تو و سنگها براي لحظه يي داغ مي شدند. عرق مي كردند.

سعيد! با سنگاي من چيكار داري؟

...