"موم"

 

دل نمی کند از تماشای پیکر خوش تراش فریبا. لبخند این زن چقدر مهربانش می کرد. به خودش که فکر کرد خنده ش گرفت. بیش از یکساعت بود که برای چندمین بار از پیشانی شروع کرده بود٬ انحنای بینی را پایین آمده بود٬ روی لب ها سریده بود و گردن را دور زده و از لای سینه ها تا جایی رفته بود که خودش را گم می کرد. و پیدا که می شد احساس فاتحی را داشت که از جنگی خونین باز می گردد «چرا نه؟»

می جنگید٬ بازی می کرد. گم می شد و پیدا! یاد زمانی افتاد که مدت ها جایی مخفی می شد و از خستگی خوابش می برد. پدر آنقدر دنبالش می گشت تا از نفس بیفتد. هر چه فریاد می کرد: «چنگیز! چنگیز!...» خبری نبود.

.... 

ادامه نوشته

...

شايد يكسال و نيم پيش يا بيشتر بود. تازه جن نامه گلشيري را بسته بودم كه داستان زير را شايد در عرض كمتر از يك ساعت نوشتم. بي وقفه روي كاغذ چكيده شد. تجربه‌يي بود در ديالوگ نويسي. تجربه‌يي كه ديگر كمتر سراغي از اين نوع نوشتن گرفتم. مردد بودم درجش كنم يا نه تا اينكه داستان دكتر روح سعيد نازنين از برلين انقدر ياد اين داستان فسيل شده در زير انبوه خاطرات را زنده كرد تا مجاب شدم ثبتش كنم بر پيشاني خانه‌م.

 

سام عليك!

بي ادب سام چيه؟ سلام!

آقا جان ميخوام واسه تون يه چيزايي بگم تا خوب منو بشناسين. چوب حراج زدم به خاطرات. گرچه ما كه كاسب نيستيم ولي قيمت؟ خدا وكيلي مفت مفت. 10 دقيقه وقت خوبه ديگه؟ بازي فوتبال با تموم مزخرف بودنش دو تا 15 دقيقه وقت اضافي داره، اونوقت ما واسه خودمون، واسه تموم زندگيمون 10 دقيقه وقت تعيين كرديم شما ميگين زياده كمش كن. قبوله ديگه؟

ايوالله!

از اولش بگم؟ از همون اولش ميگم. البته اگه هي جلوي چشمام برفكي نشه و يه چماق نميدونم از كجا، وسط كله‏ي ما جا خوش نكنه. لابد دارين پيش خودتون ميگين اين چقدر حاشيه ميره. چشم ميگم.

يكي بود، يكي نبود. نه اصلا همه بودن اون يكي هم بود. نميدونم چرا اينقدر از اين تنهايي لعنتي بدم مياد. تنهايي خيلي بده. آره همه بودن. اصلا اصل قضيه واسه بودن اين همه آدمه. از اون دكتر پفيوز تا اون مرتيكه نره خر جلوي دانشگاه. واي! اختر خاك بر سر رو ديگه نگو. با اون عشوه هاي خركي‏ش!

...

ادامه نوشته

سقوط

...

برای حمیدرضا سلیمانی

 

كبريت رو كه كشيدند، گيساش يه دفعه الو گرفت.

بوي تند موهاي سوخته، بدجوري توي ذوق ميزد. حلقه هاي آبي دود، بالاي سرش پيچ و تاب ميخوردند.

تقلاي زيادي مي كرد تا خودش رو خاموش بكنه. اما اونا نميخواستن. كيف ميكردن. حلقه‏ش كرده بودن و بطرف همديگه هول‏ش ميدادن و ديوونه وار ميخنديدن.

مثه اينكه بايد، تموم تنش خاكستر بشه تا راضي بشن.

حالا ديگه به غبار تبديل شده بود. تمومه.

توي زيرسيگاري له‏ش كردن.

...

 

اینجا کوه هم که باشی خواهی لرزید برابر این همه بادی که روزنامه را تا نمی کند تا صفحه ی اول٬ خبر شیپور بزند توی گوش هایت و چشم فرو بندی و قطره اشکی نرم٬ رها کند خود را روی کاغذ. تا می شوی تا خبر را بخوانی: طناب بوسیده است گلوی مردی را که عمری نوشت و تا نشد. و دشنه جا خوش کرده است میان سینه و پهلوی زنی که غژاغژ سینه را تاب آورده بود و مردش دو گام آنسو ترک باز همان دشنه را میهمان گشته بود تا آخرین هم آغوشی را همچنان پایبند بماند.

پس ورق بزن صفحه های روزنامه را٬ از حوادث بگذر... پاورقی بخوان... بی قطره اشکی حتا. بگذار این همه دختر فرار کنند و این همه کودک میان کوره های آجرپزی برهنه بخوابند و دود شوند و خاکستر سیگارت را بتکان. چشم فروبند و صفحه را عوض کن. گلنراقی مرا ببوس را فریاد می کند و تو آخرین بار را به یاد می آوری که بوسه قسمت کرده بودید و حالا میان این همه میله صفحات روزنامه را همچنان ورق می زنی و از زنجیر به  شباهت مرگ های زنجیره یی می اندیشی. مرا ببوس هنوز در گوشت می خواند که کسی زیر گوشت جیغ می کشد و تیغ روی شاهرگ کشیده است و زندان بان سراسیمه باتوم می کشد به تن و بدن قربانی.

و تو همچنان میان صفحات روزنامه حوادث می خوانی بی آنکه بدانی خبر بعدی مرگ خودت را جار می کشد.