شايد يكسال و نيم پيش يا بيشتر بود. تازه جن نامه گلشيري را بسته بودم كه داستان زير را شايد در عرض كمتر از يك ساعت نوشتم. بي وقفه روي كاغذ چكيده شد. تجربهيي بود در ديالوگ نويسي. تجربهيي كه ديگر كمتر سراغي از اين نوع نوشتن گرفتم. مردد بودم درجش كنم يا نه تا اينكه داستان دكتر روح سعيد نازنين از برلين انقدر ياد اين داستان فسيل شده در زير انبوه خاطرات را زنده كرد تا مجاب شدم ثبتش كنم بر پيشاني خانهم.
سام عليك!
بي ادب سام چيه؟ سلام!
آقا جان ميخوام واسه تون يه چيزايي بگم تا خوب منو بشناسين. چوب حراج زدم به خاطرات. گرچه ما كه كاسب نيستيم ولي قيمت؟ خدا وكيلي مفت مفت. 10 دقيقه وقت خوبه ديگه؟ بازي فوتبال با تموم مزخرف بودنش دو تا 15 دقيقه وقت اضافي داره، اونوقت ما واسه خودمون، واسه تموم زندگيمون 10 دقيقه وقت تعيين كرديم شما ميگين زياده كمش كن. قبوله ديگه؟
ايوالله!
از اولش بگم؟ از همون اولش ميگم. البته اگه هي جلوي چشمام برفكي نشه و يه چماق نميدونم از كجا، وسط كلهي ما جا خوش نكنه. لابد دارين پيش خودتون ميگين اين چقدر حاشيه ميره. چشم ميگم.
يكي بود، يكي نبود. نه اصلا همه بودن اون يكي هم بود. نميدونم چرا اينقدر از اين تنهايي لعنتي بدم مياد. تنهايي خيلي بده. آره همه بودن. اصلا اصل قضيه واسه بودن اين همه آدمه. از اون دكتر پفيوز تا اون مرتيكه نره خر جلوي دانشگاه. واي! اختر خاك بر سر رو ديگه نگو. با اون عشوه هاي خركيش!
...