...
سام عليك!
بي ادب سام چيه؟ سلام!
آقا جان ميخوام واسه تون يه چيزايي بگم تا خوب منو بشناسين. چوب حراج زدم به خاطرات. گرچه ما كه كاسب نيستيم ولي قيمت؟ خدا وكيلي مفت مفت. 10 دقيقه وقت خوبه ديگه؟ بازي فوتبال با تموم مزخرف بودنش دو تا 15 دقيقه وقت اضافي داره، اونوقت ما واسه خودمون، واسه تموم زندگيمون 10 دقيقه وقت تعيين كرديم شما ميگين زياده كمش كن. قبوله ديگه؟
ايوالله!
از اولش بگم؟ از همون اولش ميگم. البته اگه هي جلوي چشمام برفكي نشه و يه چماق نميدونم از كجا، وسط كلهي ما جا خوش نكنه. لابد دارين پيش خودتون ميگين اين چقدر حاشيه ميره. چشم ميگم.
يكي بود، يكي نبود. نه اصلا همه بودن اون يكي هم بود. نميدونم چرا اينقدر از اين تنهايي لعنتي بدم مياد. تنهايي خيلي بده. آره همه بودن. اصلا اصل قضيه واسه بودن اين همه آدمه. از اون دكتر پفيوز تا اون مرتيكه نره خر جلوي دانشگاه. واي! اختر خاك بر سر رو ديگه نگو. با اون عشوه هاي خركيش!
سر و كلهي ماشالله ديوونه هم پيدا شد. توي اين هير و وير فقط اين يكي رو كم داشتيم... نه! مثه اينكه ايندفه كاري با ما نداره. اين ماشالله رو مي بينين؟ يواش يواش من هم عين خودش خل ميكنه. كلهي سحر پا ميشه ميره يه تيكه چوب ور مي داره و ميگرده تا منو پيدا كنه. اونوقت نوك تيز چوبش رو هي فشار ميده تو تنم و داد ميكشه: “عراقي لعنتي تسليم شو!“ وقتي هم كه بهش ميگم: “نوكرتم من عراقي نيستم، رفيقتم“ تو كتش كه نميره. از اونجايي هم كه يه خورده خله، نمي شه سر به سرش گذاشت. يه وقت ميبينين قاطي ميكنه و اونوقت خر بيار و باقالي قاتوق ... نه! باقالي چي؟ ... يادم رفت. اما نه! ماشالله يادم نرفت. از تخت كه پايين ميام و تسليم ميشم، هرهر ميخنده و يادش ميره تو اتاق من پي چي اومده بوده. عين اختر ميمونه. اونهم اين دو تا انگشتش رو شكل لولهي تفنگ ميكرد و ميذاشت پشت گردنم و يواش تو گوشم ميگفت... آخي! نفسش كه به تنم ميخورد تموم خستگي روز از تنم در مي رفت. حاضر بودم هر چي دارم بدم تا بياد و لباش رو بچسبونه پشت گوشم و بگه: ” يالله لعنتي هر چي تو جيبت پيدا ميشه خالي كن رو ميز“.
مي گفتم اختر جون قربونت برم تازه سر شبه صبح كه خواستي بري من خودم نوكرتم. من كه از تو چيزي رو دريغ نمي كنم. حاليش نمي شد كه مي گفت: ”مي شمارم خالي نكردي، شليك مي كنم!“
خالي مي كردم و شليك مي كرد و هرهر مي خنديد. فرداش هم همين آش و همين كاسه. به جز اينكه پولها رو بسلفم،چارهيي ديگه نداشتم. اي خدا چرا هر چي بيچاره گيه مال منه؟ وقتي به دكتره همين رو گفتم، گفتش كه قاطي كردي!
مرتيكهي پفيوز! با همين دري وري ها بود كه نازي رو گول زد.
البته آقا اينا همه حرفه. زنيكه خودش هم دلش مي خواست. حالا من هم از سوزمه كه ليچار بار دكتره مي كنم. نمي دونم چرا دارم شبيه بابام مي شم. اون هم وقتي زورش به كسي نمي رسيد –كه هيچوقت هم نمي رسيد- فحش مي داد، آخرش هم يه كتك مفصل به من مي زد. اوستا كار كه بهش گير مي داد كه چرا آجرها رو زودتر پاي ديوار خالي نكرده يا چه مي رونم هزار كوفت و زهرماري ديگه، اون فكر مي كرد جلوي من كه باهاشون كار مي كردم كنف شده واسه همين دق دليشو دوبامبي مي كوفت وسط ملاج من.
واي! سرم چقدر درد مي كنه. اين دون دوناي برفكي هم كه همينجوري زيادتر مي شن. نه آقا! شما چرا هول مي كنين؟ به خاطر همون حساسيته. سردرد، قرص سردرد نمي خواد. يه چيكه آب خنك مي خواد كه بريزي رو دل صاب مردهت تا خنك بشه، كه اونهم محاله.
يه چيزي بگم قبول دارين؟ شما هركي رو كه مي بينين ميگه مي زنن توي سرم. اگه هركي توي سر يكي ديگه مي زنه، اون گنده گندهه كه توي سر همه مي زنه كيه؟! آخ اگه دستم بهش برسه ... گرچه مي دونم كه هيچ غلطي نمي تونم بكنم. مگه اوني كه ديدم كه كي بود كه كوبيد وسط كلهم، تونستم بلايي سرش بيارم؟
ولي دردش از همه بيشتر بود. مرتيكهي نره خر! من كه كاري باهاش نداشتم. روز اول كار جديدم بود. داشتم واسه يه كتابفروشي از اين اعلاميه هاي تبليغاتي پخش مي كردم. پاتوقم جلوي دانشگاه بود. يه دفعه ديدم يه يارو نره خره روسري يه دختره رو كشيد و شروع كرد كتك كاري اون دختر طفل معصوم و هي فحشش مي داد. يكي از فحش هاش هنوز تو گوشم زنگ مي زنه چون به من هم همون رو راه به راه حواله مي داد. ميگفت چي؟... كمونيست!
هرچي وايستادم ديدم نه بابا يارو ول كن قضيه نيست. حاليم نشد چطور ميون اون همه آدمي كه عين گلهي گوسفند، دور تا دورشون جمع شده بودند من كله خر زد به سرم كه برم و دختره رو از چنگ اون ديو خونخوار نجات بدم. اما يه چيزي: دختره خيلي خوشگل بود!چشماش عين چشماي نازي مي موند. نازي رو كه اولين بار ديدم حيرون چشماش شدم. اون موقع مثل حالا نبود كه زود همه چي برفكي بشه و دنيا تاب بخوره. همه چي رو صاف ميديدم. ولي حالا مي فهمم الانه كه دارم درست مي بينم چون هيچ وقت هيچ چي صاف نبوده. مگه اختر صاف بود؟ مگه خود نازي صاف بود؟ ...
ولي نازي خيلي خوب بود! مگه همون روزي كه رفتم اون دختره رو از زير مشت و لگدهاي اون گوريل در بيارم و يارو بعد از كلي فحش آبدار و كشيده و لگدي كه حوالهم كرد، آخريش اون باتوم رو كوبيد وسط ملاجم و دنيا رو واسهم برفكي كرد ازم پرستاري نمي كرد؟ چقدر بيچاره زحمت مي كشيد. 2 ماه تموم تو خونه افتاده بودم. واقعا عين يه پرستار بود، نه عين اين پرستاره كه همينجور يه ريز جلوي آدم قر و اطوار مي آد. راستي معلوم هست چه مرگشه بدمصب؟ تا آدم رو هوايي نكنه دست بردار نيست. ولي نه! من سربند جريان اختر ديگه توبه كردم. بدبختم كرد زنيكه. شب به شب كه تا هرچي تو جيبم بود رو ميز كنار رختخواب خالي نمي كردم، پاش رو اون تو نمي ذاشت. پتياره پولش رو پيشكي مي گرفت. بعدش هم تا سپيدهي صبح بيخ گوشم ور مي زد كه :”بيا منو بگير! به جون خودت من نجيبم“ من هم كه بهش ميگفتم فعلا شرايط زن گرفتن ندارم انگار بهونهش رو پيدا ميكرد، پشتش رو بهم مي كرد و تا وقتي كه بخواد بره همونجور مي خوابيد. يه چيزي بگم ها! فكر نكنين كه خاطر خواش بودم. مي دونستم چيكارهس. الكي مي گفتم موقعيت زن گرفتن ندارم تا دست از سرم برداره، ولي ناكس انگار گزك دستش مي دادم قهر مي كرد و هر چي هم برفكي ... نه ببخشيد قربون صدقهش مي رفتم به خرجش نمي رفت. به جون شما، نازي يه بار نشد اذيتم كنه. هميشه مي گفت: ”دوست داشتم شوهرم دكتر باشه.“ قسمت ما هم اين بود كه بعد از اون باتوم كار ما به دكتر بكشه. بعد 2 ماه برفكي شدن. نازي رو اون اول صاف مي ديدم. اولين چيزي رو كه ديدم چشماش بود. چه زجري كشيدم تا اول زندگيم پاي اون هرويين فروشه رو كه 4 تا سوراخ با پنجه بكس گذاشت توي صورتم از در خونهمون كوتاه كردم. اون ننه باباي عملي، نازي رو مي فرستادند
اين همه دونهي برفكي كم نبود؟ ماشالله خله هم سر و كلهش پيدا شد. بابا تسليم!
بدبخت داشش 13 سالش بوده جلوي چشماي خود ماشالله پريده رو مين، و دود كه نشسته جنازهي آش و لاش برادره رو به زور جمع كرده. پسره الكي هم پريده بوده. اصلا اينا با اون مين كاري نداشتن. خودش هم بعد از اون جريان، 3 سال تمام دنبال عراقياي زنده مي گشته كه اسيرشون بكنه. آخرش هم يه خمپارهي خودي مي خوره كنارش و قاطي مي كنه. دكترا مي گن خوب بشو نيست.
مي گن مار از پونه بدش مي آد دم لونهش سبز مي شه، من هم از وقتي يادم مي آد سر و كارم با دكترا بوده. اون از وقتي كه موقع كار روي ساختمون اون مرتيكه هرويين فروشه از رو داربست تالاپي ولو شدم كف حياط و ديگه از مردونگي دست كشيدم.... راستي نازي شايد دلش بچه مي خواست. چقدر با اين تيكه پارچه ها مي نشست و عروسك درست مي كرد. بچهي دكتر، شايد خودش دكتر بشه.
اين برفكي هاي كثافت ول كن نيستن.
آدم چوب همهي كاراش رو همين جا مي- خوره. قرون به قروني رو كه از عملگي كاسب مي شدم، اختر از چنگم بيرون مي كشيد و همونجور يه وري مي خوابيد تا كلهي سحر. بهونهِ هم اين بود: ” حالا كه تو منو نمي گيري، پس ما به هم ديگه حلال نيستيم!“ ناكس اونجا خستگي روزش رو درمي كرد. بابام وقتي فهميد كه پولام رو خرج اختر مي كنم كاردش مي زدي خون نداشت. با اون مالهش دور حياط دنبالم كرد و كلي بد و بيراه نثارم كرد. ولي خوشگلي زندگيم وقتي بود كه تو خونهي هرويين فروشه كه بنايي مي كرديم چشمم توي چشماي نازي افتاد. عين منگا مات چشماش بودم كه نفهميدم كي از روي داربست ولو شدم كف حياط. بابام هم واسه اينكه اهل بشم بساط عروسي رو جور كرد. با اينكه عليل بودم و ديگه عملگي ازم بر نمي اومد، اما خب، لك و لكي مي كردم و چرخ زندهگيمون مي چرخيد تا دكتر لعنتي آتيش زد به زندهگيمون. همش يه سال نشده بود عروسي كرده بوديم كه مرتيكهي نره خر جلوي دانشگاه، چماق رو كوبيد وسط كلهم و داغ قرمساقي رو زد به پيشونيم. آخه كدوم آدم باغيرتيه كه زنش رو ورداره بندازه تو بغل يه نالوطي؟ نازي رو گول زد.
آقا نمي دونين، مرد كه از مردونگي بيفته هر ناكسي به ناموسش، چشم داره. بالاخره خود زن هم دلش بچه مي خواد. همين پرستاره كه بهتون گفتم كه هي قر و اطوار مياد، اون هم حتما شوهرش نمي تونه بچه دار بشه، آخه اختر هم مي گفت شوهرش بچهش نمي شده اون هم طلاق گرفته بود. گرچه شوهره فهميده بوده كه رفيق داره واسه همين كارشون به طلاق مي كشه. شما هم اگه بچه دار نمي شين يه فكر اساسي واسه خودتون بكنين... البته قصد فضولي نداشتم. ولي خودمونيم ها! امروز انقدر توي زندگي آدم سرك مي كشن كه ديگه فضولي ما به چشم نمي آد. ولي آقا بچه چيز خوبيه. يه چيز ديگه، دكتر هم نريد. حتا اگه داشتين مي مرديد، نريد دكتر. دكتره نازي رو گول زد. نازي مي- رفت كه نسخهي اين كلهي واموندهي ما رو ازش بگيره يا داروها رو نشونش بده .... راستي چقدر زياد مي رفت؟ ولي زير سر دكتره بود. نمي دونم چي تو گوش زن ما خوند كه زنه بالكل، قيد من بدبخت رو زد و خودش رو سپرد دست دكتر جون و آقاي دكتر رو سپرد به دسته بيل من كمر- شكسته.
يه چيزي بگم باور مي كنيد؟ حالم خوب نيست اما دروغ نمي گم. همه چي كج شده و تاب مي خوره ولي من صاف ميگم و بي كلك. يادم نيست چطور شد. فقط يادم مياد كه تو سياهي كوچه رخ به رخ
شديم. فكر كنم از بعد از ظهر منتظرش بودم. اينو يادم نيست. اما مطمئنم كه نمي خواستم بزنمش. ما رو چه به زدن؟ حتما تا حالا دستتون اومده كه فقط خورديم!
لابد مي پرسيد: ”پس دسته بيل چي بود تو دستت؟“ نه جون شما صاف صافم. مي بينيد؟ حواسم سر جاشه. خونهي اين حاجي مكه نديده رفته بودم باغبوني. خونهش چند تا كوچه پايين تر از دكون اين دكترهي بي پدر و مادر بود. يهويي به كله م زد برم بساطش رو بهم بريزم و يه دادي سرش بكشم. آخه مردي گفتن (البته اينا رو وقتي مي زدم بيرون با خودم گفتم) يادم نمي آد ديگه، همه چي مثه حالا برفكي بود و گيج كه مي خوردم يه دفه دكتر رو ديدم. چند ساعت بعدش بود به جون شما يادم نيست فقط يادمه دهن دكتره همينجور وا مونده بود به فرياد كشيدن و دسته بيل من هم رو هوا تاب مي خورد. كاشتمش رو سرش.
ما رو هم كه گرفتن هر چي التماس كرديم دكتر به ما رضايت نداد و گم و گور شد. چند روز بعدش هم نازي غيبش زد. كجا؟ نمي دونم.
به ما هم مي گن خل شدي. هر چي هم مي گيم بابا خل پدرته! حاليشون نمي شه. اينا هم كه واسه شما گفتيم واسه اين بود كه خودتون كلاهتون رو قاضي بكنين و پيش اينا شفاعتمون رو بكنين و بگين ما رو ولمون كنن تا بريم پي زنمون. بريم ببينيم چي به سر زندهگيمون اومده.
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.