دل نمی کند از تماشای پیکر خوش تراش فریبا. لبخند این زن چقدر مهربانش می کرد. به خودش که فکر کرد خنده ش گرفت. بیش از یکساعت بود که برای چندمین بار از پیشانی شروع کرده بود٬ انحنای بینی را پایین آمده بود٬ روی لب ها سریده بود و گردن را دور زده و از لای سینه ها تا جایی رفته بود که خودش را گم می کرد. و پیدا که می شد احساس فاتحی را داشت که از جنگی خونین باز می گردد «چرا نه؟»

می جنگید٬ بازی می کرد. گم می شد و پیدا! یاد زمانی افتاد که مدت ها جایی مخفی می شد و از خستگی خوابش می برد. پدر آنقدر دنبالش می گشت تا از نفس بیفتد. هر چه فریاد می کرد: «چنگیز! چنگیز!...» خبری نبود.

....