حبیب جان! حرفت را دربست قبول دارم چرا که خودت علقه های فکری مرا می دانی. اما دلم می خواست روایتی دیگر هم باشد از زندگی. پدر فقر و ناداری بسوزد که دست خالی را تنها بر سر می توان کوفت. آدم را به هزار راه می برد. دستمال چروکیده دستت می دهد تا هی بسابیش به آنجای آنکه کمی از تو بیشتر دارد. هی می مالانی اش تا شاید طرف کمی حالی به حالی که شد برکتی هم دست تو را بگیرد.

-------------------------------------------------------------------------------

محسن نامجو/عكس از ساتيار امامي

... این روند نشان از آن دارد که نسل جدید ادبیات و هنر ایران با وجود انواع اعمال فشارها و به کندی اما به شکلی جدی در حال احیا کردن «مفهوم روشنفکر بودن» است. بازخوانی تاریخ ایران و نگاه دوباره و بدون ارزش گذاری به تابوهای روشنفکری قدیمی شاید مهمترین اتفاقی است که باعث شده باور کنیم نسل جدیدی از روشنفکران ایرانی در راهند که این بار به جای رفتارهای سارتری به دنبال نگاه خونسرد و پردامنه کامویی هستند؛ کاموهای جوانی که در حال تقدس زدایی از مفهوم روشنفکر بودن و در عین حال بیرون آوردن این مولفه از پریشانی مبتذلی هستند که خواسته یا ناخواسته برایش ساخته شد... کاموهایی که از دل گسست سال های دهه شصت و هفتاد برآمده اند، افرادی که نه قهرمانان چپ گرا دیگر در آنها تاثیری دارند و نه در جست و جوی راههای تجربه شده آنها می گردند.

"مهدی یزدانی خرم-روزنامه هم میهن-24خرداد 1386"

 

روی سخن مهدی یزدانی خرم البته متوجه نویسندگان است که خود بدان جرگه تعلق دارد اما ذات هنر را بی حصار و شیار هم می توان در نظر آورد. می توان صدا را رنگ داد و کلام را حجم. می توان رقص را نوشت و نت را تصویر کرد بر اکران. پس می شود از این میان نقب زد به جهان صدا. به میان آشوب یک تن. در ازدحام صداهایی که از لای سازها بیرون می جهند. مهار ناشدنی. همان که جیغ می کشد بم هم می خواند. اصوات نامفهوم هم می شنوی از او و زیر هم می شود.جهان محسن نامجو جهان این صداهاست. دنیای عربده و نیش و کنایه. غیه می کشد که آشوب و هروله نماد جهان ماست که به یک سرش پیت بنزین وصل است و سر دیگرش لنگ قرصی نان می لنگد:

"ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را"

قهقاه کن. بخند. به خودت بپیچ: "هستی ز ما آلت خورده" نه! اینجا جهان قهقهه نیست. جهان خونسردانی تلخ مزاج است که کنایه از حد گذرانده اند. رفتارشان را هنجار جامعه تحمل نمی کند. به چپ چراغ می زنند و به راست قیقاج می کشند. وزیر ارشاد را تقدس می کنند و با پوزخند سیگاری آتش می زنند که: "ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را"

شبی که آشنایی با هدایت فرزانه را خواندم مدام مست این بخش بودم :"هر ملتی که فحشمندتر است دق دلی بیش تری دارد و در واقع ملت عقده های سرکوفته خویش را با فحش درمان می کنند.(از حافظه نقل شد و به علت عدم دسترسی به کتاب مطاقت انجام نگردید)" و حالا نامجو لابلای جیغ های گاه و بی گاهش می خواند که : "ببین جهان چگونه کرده است راست!"

محسن نامجو مشخصه نسل ما نیست او مشخصه عصر ماست. رندی و رندانگی کلام و جَلَب بودن در سلوکش موج می زند. صدا مگر یکنواخت می شود؟ مدام باید اوج بگیرد و فرود بیاید ... نه! با کون به زمین بخورد و باز از جایی لایی بکشد و سر پیچ که نپیچد، جیغ ترمزش گوش ها را کر کرده باشد که: "عدد بده! عدد بده!"

تقدس زدایی از هر آنچه در رویاهایمان بدان چنگ می زنیم. نه بت معنایی دارد نه اسطوره. با حافظ به همان رندی خودش می شود حرف زد. مگر حافظ با مفاهیم قدسی روزگار خودش چگونه سخن می گوید:

"ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم:

یا جام باده، یا قصه کوتاه!"

پس چه ایراد دارد کمی پاهایمان را دراز کنیم و راحت تر به جای "ای دل ای دل" بزنیم زیر ساز کج کوک صدا که : "دی دولّی دولّی دولّل دلّل ددّی ددّل" یا زنده یاد داود مقامی را با آن صدای زنگدارش از میان کافه های حوالی کشتارگاه تهران با پنج سیری کشمش پنجاه پنج اش بکشانیم وسط یک ترانه عاشقانه که: " مرغ شیدا بیا بیا! شاهد ناله حزینم شو"

گور پدر هر آنچه تابو هم کرده. اصلن مگر حکم کدام ننه قمریست که تو حق نداری موسیقی سنتی را تلفیق کنی با آنچه که حست می گوید. این است که می شود زیرآبی هم رفت. می شود یکی به نعل کوبید یکی به میخ. می شود هم هوای وزیر ارشاد را داشت و کارد تقسیم را که بیرون کشید سهم دیگران را هم داد که : "عشق پانزده سانتی از آن تو!" می توان از کانال های ماهواره هم گلایه کرد و همان موقع میان کلام حافظ تهدید کنان درآمد که : "بگو بگو که شیارت کنم بگو!"

می شود کارهای زیادی کرد. مگر مطلق جز در اثر هنری اطلاقی دارد؟ حالا بگذار او از ترس بازجو و تهدید گزمه و چشم غره های مسئول مجوز کاست هایش کمی به راست بپیچپد. شاید فردا شال سبزی سیاهی چیزی هم گردنش انداخت و شد شبیه برادر اورتگا. چه عیبی دارد؟ استخوان کدام چریک چپی در گور خواهد لرزید؟ خب اصلن بلرزد؟ مگر چه می شود؟ مگر روزگار سالوادور آلنده است که لاجرم چشم انتظار ویکتور خارا باشیم؟

تو به این مصاحبه ها کاری نداشته باش. تو زیر لب آنچه را که او جیغ کشان عربده کشید، سوت بزن که: "ببین احاطه کرده اند فکر خلق را"

 

----------------------------------------------------------------