"تقدیر"
خورشيد كه باشي و سرخ بپاشي بر چهرهي غروب و آبي آسمان را در خون بشويي لاجرم بايد خويش را بسپاري به لجهي قطران شب، تا سرنوشت محتوم را پذيرا شوي.
ميان كتيبه هاي مكتوب بر پيشاني تقدير، آنان سه تن بودند و چه تنها. هيچگاه گريختن از جبر زمان را نياموختند.
يكي كه غربت را مرهم داغ آشنايي در ديار برگزيد. او از آن سه تن دومي بود. اولي همو بود كه از چوبهي داربالا رفته بود تا قامتي از ديگران بلندتر بنگرد. چه دير يافته بود كه چشم بگشايد. همو بود كه واپسين وسوسه هاي ماندن را از سرانگشتان پاها به شتاب به در ميراند و توان فرو دادن آخرين دم را نيافت. با آخرين تكان تن بود كه سپيد بال ترين كبوتر از روي هرهي ديوار، خويش را به آبي آسمان سپرد. خال شد ميان ابرهايي همه سياه.
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.