سه سال پیش نوشته شد. دوستی شعری از محمد بهادر را برایم خواند. باز خلسه ی همان قطاری که جنوب را به شمال می دوخت موجب شد تا بتوانم بی درنگ بنویسم. این لحن را به خاطر ایراد مداوم دوستان کنار گذاشتم. اما هنوز دوستش دارم. فخرش را به خاطر غرور خورد شده مان در تاریخ می پسندم. وقتی همه چیزت به یغما رفته باشد اما باز نخواهی خودت را ببازی باید غروری داشته باشی که به آن بنازی. می خواهم پیشکشش کنم به رضا رضایی. سپاس دوستی دیرینه مان!

 

 

خورشيد كه باشي و سرخ بپاشي بر چهره‏ي غروب و آبي آسمان را در خون بشويي لاجرم بايد خويش را بسپاري به لجه‏ي قطران شب، تا سرنوشت محتوم را پذيرا شوي.

ميان كتيبه هاي مكتوب بر پيشاني تقدير، آنان سه تن بودند و چه تنها. هيچگاه گريختن از جبر زمان را نياموختند.

يكي كه غربت را مرهم داغ آشنايي در ديار برگزيد. او از آن سه تن دومي بود. اولي همو بود كه از چوبه‏ي داربالا رفته بود تا قامتي از ديگران بلندتر بنگرد.  چه دير يافته بود كه چشم بگشايد. همو بود كه واپسين وسوسه هاي ماندن را از سرانگشتان پاها به شتاب به در ميراند و توان فرو دادن آخرين دم را نيافت.  با آخرين تكان تن بود كه سپيد بال ترين كبوتر از روي هره‏ي ديوار، خويش را به آبي آسمان سپرد. خال شد ميان ابرهايي همه سياه.

...