"میلادت خجسته!"
خواهر بی تای خورشید؛ ماه! زادروزت فرخنده!
آیدای نازنین!
حالا ایستاده یی روی مدار سی و ششم از آن چرخه یی که مدام می چرخد و وقتی که گذشت از مدارِ نخستین آن وقت می نشینی به حساب و کتاب. به اینکه که بودی در چرخه ی پیشین؟ چه کردی؟ کی را دیدی؟ که را زخمی کردی؟ کی را دست یار بودی؟ چقدر شدی؟ چطور شدی؟ و هزار سوال دیگر در محکمه ی بی انصافی که نه وکیل مدافع دارد و نه هیئت منصفه. کدام منصفی می تواند توی این نسبیت، توی این بی وزنی، توی این عدم مطلق بودن هیچ چیز، انصاف داشته باشد؟
آیدای عزیز!
وقتی می نشینی بر مرکب دانش. وقتی تقلا می کنی تا خیلی چیزها را که نمی دانستی، بدانی. وقتی می فهمی که توی مدارِ جبر، تو خیلی هم مقصر نبودی. می فهمی که چون "سنگی بر گوری" تو دمباله ی خوی ها و خصلت ها و ژن هایی بودی که تو را تا اینجا خِرکش آورده اند. می دیدی هرچه تقلا می کنی تا حِرمان ها، شکست ها، غصه ها را رد کنی باز در مقابلت، خدنگ، ایستاده بودند. از تو بودند. نمی توانستی رهاشان کنی. مگر می شود سایه ات را پشت سر بگذاری؟ مگر می شود قلبت، یا مغزت را بگذاری جایی و خودت(؟!) ازش عبور کنی؟ می شود؟!
آیدای دوست!
این پیام شاد نیست، اما خوش باش ات می گوید. که توی مداری ایستاده یی که انحراف بسیار دارد از آن اجداد غارنشین مان. از آن ها که غریزه راه شان می برد. از آن ها که هنوز اکسیر اخلاق را نیافته بودند. که با خودخواهی ها و تعصب ها و بی رحمی ها و مرز کشیدن ها و قلمرو داشتن ها و خودی ها را فقط دوست داشتن ها و خیلی خوی و خصلت های آشنا اما کج، اما غلط، بیگانه یی.
خوش باش ات می گوید که مادرِ یگانه ی تاریخی، که خواهرِ بی تکرارِ خورشیدی و زنی. با همه ی آنچه که باید داشته باشی توی این روزگار که انسان باشی و نه آن نخستین موجودی که توی غار به شکار می اندیشید.
آیدای رفیق!
این روز بر تو خوش باد!
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.