"بهمن انگلیسی!"
اين گرگ هار شده به گله زده. تصدقت برم خان! شامراد و پدرش گرگ بودند تو لباس ميش. مگه خدا و خودت يه سبب خيري بسازين خان!
شامراد سرش را ميان دستهايش فرو برد. صداي شليك ميآمد. سيد، بال عبايش را لاي پايش گذاشته بود و توي گودال ميلرزيد. ستاره ها نوك ميزدند به پردهي شب. سه روز بود كه امنيه ها قلعه را ميكوبيدند. خاتون، خداداد دو سالهاش را كه از گرسنگي تلف شده بود پرت كرد توي بغل شامراد و پنجه كشيد به صورت. جاي ناخنهاي سياه شدهاش خون شد بر چهرهي تكيده زن.
كتاب را بستم و زُُل زدم به ستارهها.
عمو غلام مي گفت: اوناهاش. مي بيني؟ همون كه افتاد. مال كاظم بود. امروز مرد و ستارهاش هم كه از همه كمسوتر بود خاموش شد. اي خدا بنازم جلالت رو!
گفتم: عمو بسه ديگه. نكنه بخواي بگي هر كس ستاره داره. ديگه قديميان اين حرفا. اگه هر كس ستاره داره نكنه اين خورشيد لامصب كه هزار ساله چسبيده به تاق آسمون و هر روز پرزورتر ميتابه مال از ما بهترونه؟
...
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.