"ماسک یادتون نره!"
کفتار مرگ که در بم زوزه کشید٬ ما همه خواب بودیم. گویی خواب آشفته دیدیم پریشان رمیدیم. خمیازه یی کشدار کشیدیم٬ چشم هایمان را مالیدیم و بعد دوباره گرده عوض کرده به خوابی رفتیم تا باز کی میان سرمای دی ماه٬ در زمهریر شب های کویر٬ آنجا که سنگ ترک بر می دارد و گوَن می لرزد باز کفتار گرسنه زوزه بکشد و ما گمان کنیم خواب آشفته دیده ییم.
سومین روز مرگ بود که نتوانستم بم نباشم. صدای بم نشنوم٬ صدای مرگ نشنوم٬ بوی تعفن لاشه ی سه روز مانده تا اعماق ریه هایم نفوذ نکند. آنجا بودم و ای کاش که نمی رفتم. ای کاش دل به جاده نمی دادم.
از بم که برگشتم در تدارک برپایی نمایشگاه فیلم و عکسی برای کمک به کودکان بم بودیم٬ اما نشد. چرایش بماند کنار آن همه چرای دیگری که هر کدام در دل داریم و حدیث مشت و سندان است!
دلم هوای بم کرده است. می خواهم دوباره بروم. می خواهم ببینم آن همه وعده و امید برآورده شده اند یا نه؟ نمی دانم! 
اگر کسی تازگی ها آنجا رفته بگوید که مردم از میان کانکس ها به خانه های جدیدشان کوچ کرده اند بگوید که شهر جدید را در شصت کیلومتری بم تاریخی ساخته اند تا مبادا بار دیگر کفتار مرگ هوای زوزه به سرش بزند. بگوید که حمام های صحرایی برچیده شده اند. بگوید ...
هی...!
نوشته زیر گزارشی ست که آنجا نوشته شد:
اینجا «بم» است. بوی مرگ را همه جا می شنوی. رد پایش را در نی نی چشمان لرزان می بینی. هیاهوها فضا را آگنده است: شیون و زاری٬ ناله و استغاثه و فریادهای عصبی امدادگر هیجان زده. با خودت زمزمه می کنی:«سلام! حال همه ی ما خوب است. اما... تو باور مکن!»
...
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.