"بازگشت!"
باید عادت کنم به روزنوشت، خودم را عادت بدهم. اینجوری شاید کلمات را با خودم آشتی بدهم. شاید بیایند، کنارم بنشینند و بتوانیم همزبانی کنیم. نه! همدلی کنیم. عصبانی بشویم. کابل بخوریم. بخندیم. شیرینی پخش کنیم. زخم بخوریم. قهر کنیم. دچار یاس فلسفی بشویم. دچار شاعرانه گی بشویم. هزار جور کار هست. می شود یاد نوجوانی افتاد. می شود از لای درِ کوچه، دختر همسایه را دید زد که باعث می شد زنگ آخر را با هزار دوز و کلک بپیچانم و تا برسم به خانه او هم از مدرسه برگشته بود و حالا می ترسیدم گُرُمبا گُرُمبِ صدای قلبم مادر را خبردار کند. می ترسیدم همسایه ها را خبردار کند. می ترسیدم برادرش را خبردار کند. و هی می ترسیدم. بزرگتر که شدم باز هم می ترسیدم. گیریم نه از بچه های محل و نه از برادر هیچ دختر دیگری. ولی باز از کسانی دیگر می ترسیدم. از کسانی که نمی شناختمشان. ندیده بودمشان ولی ازشان می ترسیدم. راستی چرا همیشه می ترسیدم؟
می شود به قبل تر از آن دختر چشم عسلی رسید. به خط های سفید هواپیماهای عراقی توی دل آسمان آبیِ آبیِ کودکی ها. به زیر و بالا شدن هجوم تیز و کرکنندهِ آژیر قرمز روی هیجان دو گل کوچک با توپ پلاستیکی آغشته به لجن. پا برهنه روی آسفالت داغ. کسی هم که جر می زد باید خودش را برای کتک پر و پیمان آماده می کرد. یقه همدیگر را می چسبیدیم و دِ بزن. سر زانوها و آرنجها همیشه زخم بود. پای چشم کبود. اما یکساعت نشده این دو قاتل خونی باز همان رفقای سابق بودند با ریسمان بی انتهای خیال که هی بافته می شد از رویا. بافته می شد و انتهایی نداشت.
خیلی هست. خیلی. به اندازه سی سال. به اندازه 360 ماه. به اندازه 10950 روز. چه می گویم؟ آن موقع ها ثانیه هایش هم خاطره بودند. مگر از وقتی آژیر کشیدند تا وقتی موشک وسط حیاط مدرسه نشست همه اش چند ثانیه طول کشیده بود؟ مگر از وقتی زهرا –دختر همسایه- پیت نفت را روی خودش خالی کرد تا وقتی وسط کوچه برهنه و جزغاله شده افتاده بود بیشتر از یک پلک زدن زمان گذشته بود؟ مگر وقتی توپِ پلاستیکی مان زیر ماشین می رفت و لاشه ی جر خورده اش از آن طرف پرتاب می شد خیلی زمان گذشته بود؟ مگر وقتی وسط بازی برزیل، منجیل و رودبار با خاک یکی شدند داور حتا توانست فرصت سوت زدن داشته باشد؟
این روزها نه دلم آزادی می خواهد نه آرامش. نه دروغگوییِ نکبت بارِ اطراف آزارم می دهد و نه مسخ شدنِ خودم در هیبتی که انتظارش را نداشتم. فقط دلم کودکی هایم را می خواهد. نوجوانی هایم را. هراس های ساده و شادی های بی انتهایِ آن دورانِ رنگی را. حمیدرضا! یادت هست؟ روزی می گفتی خاطره های کودکی هایت تا پیش از انقلاب رنگی بودند و بعد از انقلاب به یکباره سیاه و سفید! حالا می فهمم. حالا می فهمم به زمانه کاری ندارد این نفرینِ دامنگیرِ زمان. به سن ربط دارد. به آسمانِ بی انتهای کودکی ربط دارد. به زمینِ پهناور و نامحدود( نه گرد و محدودِ حالا)مربوط بود. به دلِ بی کینه مان. به بازی ها به بازی ها و به بازی ها. آخ! دلم هوای تو را دارد. دلم پرپر می زند. مدتی ست روی دست خودم مانده ام. ای کاش...
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.