هی که فکر می کردم نمی دانستم باید تصمیم بگیرم که عمود بشوم بر آن خطی که گلوله رسم می کرد یا بر همان راستایی بمانم که دار ترسیم می کرد؟ اما خوب که دیدم٬ آونگ شده بودم بر مداری که زندگی هی تاب می خورد در مسیر نان و نان!

روی قرص روزمرگی تابم را از کف داده ام که شعر٬ قوت روزمره است در حمام. هی که فریادش می زنی صدایت دو چندان می شود. اما کو حاصل؟

درنگ که کنی می شود: «هذه شقشقیه ثم هدرت» که پوق! ترکید. و تاول های روزگار را با ناخن های کودکی باید در سه کنج پستویی که هیچکس نمی یابدت از روی دستهایت کنده باشی. ناخن فرو کنی توی تن تاول. یک ورش باد کند. قلمبه که شد لزج بشود دنیا از تعفنی که حالت را به هم می زند این دنگال بی مجال. هی تند و تند می چرخد. تو گویی نشادر در ماتحتش فرو کرده اند.

سرسام می گیرم از این همه شعر در حمامی که هزار رگ بریده امیرکبیرنشانش می کنند تا مصدق و هویدا و پدر و هزار غایب و حاضرش دست روی دست بکوبند و لب بگزند که: «سیاست پدر و مادر ندارد» کسی اما می گوید: «حرامزادگی که پدر و مادر نمی خواهد!»

اما روایت بی سر مانده که راوی گیج و گول هزار کلمه شده است در این معرکه سرداران.