"اينجا كجاست؟"

 

«... براى هر چيزى فصلى است و در زير آسمان، بر هر كس وقتى: وقتى براى توليد و وقتى براى مرگ. وقتى براى كشتن و وقتى براى پرستارى. وقتى براى گريستن و وقتى براى خنديدن. وقتى براى دوست داشتن و وقتى براى نفرت. وقتى براى صلح و وقتى براى جنگ... و ما سربازان اسرائيلى كه با شما فلسطينى ها جنگيده ايم، امروز با صداى بلند و پيامى روشن به شما مى گوئيم كه ديگر بس است. بس است خونريزى و جنگ! بس است اشك و اندوه... بس... بس...»

"پيام آشتي اسحق رابين خطاب به فلسطينيان"

 

صلح

اينجا جنين است. اينجا حيفاست. اينجا اورشليم موعود است. اينجا موساست. اينجا عيساست. اينجا محمد است كه مي خواهد سوار بر اسب به معراج برود. مي خواهد برود تا بدانجايي كه جبريلِ قاصد را پر مي سوزد. اينجا تانك است. اينجا كاتيوشاست. اينجا صهيونيزم است. اينجا حزب الله ست. اينجا جنگ است.

كودكم. مادرم. زنم. نوجوانم. سنگ پرتاب مي كنم. نارنجك به خود مي بندم. ميان اتوبوس كودكان دبستاني منفجر مي شوم. بوي خشتك سوخته مي آيد. بوي آلت برشته مي آيد.

انتحار مي كنم تا نامم را بگذارند استشهادي. عكسم كنند. ستاره داوود بر پرچم مي نشانم تا جهان تاوان يهودي سوزاني هيتلر را پس بدهد. اينجا لبنان است. اينجا دار مكافات است.

تعصب صلح را تاب نياورد. گلوله نشاند بر شقيقه ي جنگجوي پيري كه از جنگ خسته شده بود. تاب دست هاي خوني خودش را نداشت. تعصب موشك كاشت در بطن بي قرار راكت اندازها. تعصب اينجا آفتاب(؟!) پرست است. هر دم به رنگي مي شود تا قدس هي برقصد و برقصد و قبله عوض كند كه رقصي ميان يهود و اسلامم آرزوست.

ما ناخن مي زنيم. جنگ كه مي شود خوب ور مي زنيم. عكس جمجمه تكيده شده را ثبت مي كنيم روي تلكس. پوتين سرباز را مي كاريم روي سينه مجاهد. ناخن مي زنيم. پدر كه فرزندش را در آغوش مي كشد و مامني مي يابد تا گلوله بارانش نكنند باز ناخن مي زنيم كه اي كاش مقابل چشم مان گوشت آويزان از قناره بشوند.

نفت به قيمت خون است. اينجا خاورميانه است. ما انرژي هسته يي داريم. ما مسلمانيم. يهود كينه ديرينه دارد. 1400سال نفرت را با خودش آورده تا فتيله جنگ را در لبنان بالا بكشد.

مي داني؟ زندگي اين روزها كسالت بار شده. چقدر شعار بدهيم؟ تنوع نياز است. چقدر از آلودگي هوا و گراني و حق مسلم ماست بگوييم. جنگ موجب انبساط خاطر است. 500هزار نفر آواره شده اند. خودش سوژه ييست كه هفته هاي كسالت باري را از ملال تهي خواهد كرد. سرباز اسرائيلي كه به روي كودك خردسال سرتقي آتش مي گشايد مي داني يعني چه؟ هاليوود با تمام دبدبه و كب كبه اش از خلق چنين تصويري عاجز است.

اشتغال آفريني يعني همين. يعني هزار خبرنگار بي كار را كه تازه داشتند خستگي جام جهاني را از كون گشادشان در مي كردند دوباره بايد پيزي شان را تنگ كنند و بروند اين بار به لبنان.

اينجا تلويزيون است. اينجا كودكي در آغوش مادر مرده است و آنجا كودكي در اتوبوس مهد كودك منفجر شده است. اينجا 500هزار نفر آواره شده اند و آنجا يك بيمارستان با كاتيوشا آوار شد روي سر بيماراني كه بر سينه شان ستاره داوود آويخته بودند.

اينجا لبنان است. اما نمي دانم چرا اين روزها نوستراداموس مدام توي گوش هايم وزوز مي كند كه نكند اينجا همينجاست؟

 

 

*هر چه با خودم کلنجار رفتم تا مگر تصویری درج کنم که بار نفرت و جنونش کمتر از دیگران باشد نیافتم. خود می توانید سیاحت کنید. شهر شهر فرنگه:http://fromisraeltolebanon.info

"..."

 

گُر که بگیرم برای تو می خواهم قصه ی دختری را بگویم که نارنجک به خود می بندد. مردی را در آغوش می کشد که بترکاند پوچی روزگاری را که چون حباب می ترکد.

قفس که قسمت می کنی می دانی او سهمش آزادی ست. باید قفس نصیب تو بشود باختِ آن جناقی که شکسته بودید. حالا یک بار دیگر بشمار: یک٬ دو٬ چهار... سومین دنده را تقسیم کرده بودی (همانجایی را که حالا قلبت بی حصار و حفاظ٬ انفجار می آفریند) از دنده ی چپ٬ لیلا بر می خیزد دست در دست رویاهای تو که پُک می خوری چه پوک!

بیا! آن همه سال را باز نو بکنیم. تو باید ابتدای خط بایستی. من اما همانجایی هستم که میان انفجار گم ام می کنی.

می خواهم زیر لحافت بخزم که مبادا کسی ببیندم. می خواهم لب هایم چفت لب هایت خواب به کابوس نفروشم. حتا اگر کابوس در میدان خیال هایم نعره ی مستانه می کشد.