"کالیبر45"
سپاس نگاه جدی شان.
از دوست به يادگار دردي دارم
كاين درد به صدهزار درمان ندهم.
"رومي"
کالیبر 45 بی هراس از مانع، می ترکاند.
روی خاطراتم یک بار با خیال راحت قدم می زنم. روی آخرین یاد داد می زنم: من مرده ام!
میان اتاق، نوشته هایم را آتش زده بودم و سیگار می کشیدم.نفس کشیدن برایم سخت شده بود. قدم می زدم؛ یک، دو، سه … عقبگرد! یک، دو، سه… لیلا هراسان وارد شد و پنجره را گشود.
گفتم: لیلا جان! همین حالا می نویسمش. نگران نشو!
گوشه ی اتاق ویران شد و سرش را لای دست هایش گرفت. شانه هایش می لرزیدند. پرده در باد تکان می خورد. بی آنکه به گریه اش توجهی بکنم تمام حواسم به تصویری بود که مقابل ذهنم ساخته می شد؛ دختری زیر پنجره مچاله شده بود و پرده لت می خورد. باریکه ی نوری مفابل پایش را روشن می کرد. روی تخت نشستم و یک پایم را روی آن یکی انداختم. دستم می لرزید. سیگار از لای انگشتم رها شد. غلت زد و گم شد. دستپاچه نشدم. خیره به لیلا سیگاری دیگر بیرون آوردم و روشن کردم.
لیلا جان! چقدر خوشگل شدی!
....
از قطعنامه به شبانه ها رسيده ام. براي همنفسي تان، پرپر ميزنم. مستي حضورتان، شبانه هاي ممتد روزگار را بي رنگ مي كند.