«عقرب، میان دود»

 

                                           به عباس معروفی که قلمش مجابم می کند تا بنویسم.

 

یحیا از همه بچه سال تر بود. داد می زد:

 اصغر یکی پیدا کردم.

می آمد. خنده اش را از لای دندان های زردش تف می کرد.

ها! ناکس. خودم خفه ات می کنم. اَ دست مو در برو نیستی.

چوب را بر می داشت. دور عقرب خطی می کشید. عقرب دمش را بالا می گرفت که بزند

اصغر نمی زنتت؟

به هرجا نه بتر ننه اش خندیده!

راه فرار را می بست و ناغافل چوب را فرو می کرد توی گُرده. پوست چرقی صدا می داد و مایع سفیدی از تن جانور دور چوب چنبره می زد. دم تقلا می کرد تا چوب را میان چنگال بی جانش از توان بیندازد اما خودش وا می ماند. از نفس می افتاد. اصغر سرنیزه را از کمر باز می کرد و می گذاشت روی نیش جانور.

اَه... اصغر! چه دلی داری تو؟

خفه! بچه خوشگل! مو خودم می دونم چه می کنم.

نیش عقرب را می برید و قوطی کبریت را از جیبش بیرون می آورد. قوطی مچاله شده بود. تکانش می داد. یکی را بیرون می کشید. خشکی اش را با سرنیزه امتحان می کرد. می گذاشتش کنار و نیش تازه را پهلوی آن چندتای قدیمی تر جا می داد. نیش خشک شده را که از توی جعبه کبریت بیرون آورده بود توی دست کف مال می کرد.

ده بجنب نفله!

...

ادامه نوشته

"ای بزرگ موندنی!"

 

 «رفت پي نواهايي كه سالياني بود از وي جدا شده بودند / گشت تا بيابدشان،‌ گمایرج جنتی عطایی شد. 

آن مرد مهربان بود. آن مرد نواهايي در سر داشت كه رهايش نمي‌كردند. آن مرد وقت كمي داشت، نه آن قدر كه صداهاي سرش را رديف كند يا به دستگاهي بسپارد، نه آن قدر كه همه را مجاب كند. آن مرد،‌ گفتن بلد نبود، لبش مي‌لرزيد، مي‌لرزيد. گلويش كه ميگرفت، مي‌گرفت. آن مرد گير مي‌كرد ميان عاطفه‌هايش و وقت ناله فروكش مي‌كرد و وقت فغان، لب مي‌بست. آن مرد گله‌هاي ما همه را شنيد و گله‌هايش را با خود برد.»

"بهرام بیضایی" (۸ آذرماه ۱۳۸۵)

 

----------------------------------

 

کدوم شاعر، کدوم عاشق کدوم مرد

تو رو دید و به یاد من نیفتاد

به یاد هق هق بی وقفه من

توی آغوش معصومانه باد.

 

 مزقانچی های جهان متحد شوید!

سازتان را روی ردیف زنجموره کوک کنید و عر و تیزتان را روی اعصاب خطوط بفرستید.

 

یک نفر دارد که اینجا می سپارد جان.

 

به قول ایرج جنتی عطایی نیازی نیست تا کلاه از سر بردارید و دوره بیفتید به دریوزه گی.

 

خونه این خونه ویرون

واسه من هزارتا خاطره دارهبابک بیات در بیمارستان ایرانمهر

 

سوژه به حد کفایت است. وبلاگ بنویسید. از خاطره آخرین دیدارتان با استاد بیات بگویید. قلم بردارید و مقاله ترکمون کنید. چشمتان را پر از اشک کنید. روی جلد روزنامه هایتان عکس بیات را با قطع بزرگ چاپ بزنید. گه بزنید به زندگی وقتی که بیات در کنج بیمارستان ایرانمهر مغلوب مرگ شد.

 

پشت سر

پشت سر

پشت سر جهنمه

روبرو

روبرو قتلگاه عالمه

 

بیمارستان ایرانمهر خود جایگاه عروج اسطوره ای دیگر است. ای کاش بیات را روی همان تختی خوابانده باشند که شاملو دراز به دراز افتاده بود. طبقه بالا هم گلشیری هنوز کاتبِ معصوم چندمش است.

 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند.

 

کسی از رئیس محترم دولت و وزیر علوم و وزیر فرهنگ و باقی قضایای حکومت توقعی ندارد. کسی از دکتر خلبان سردار آقای جناب عظمای شهردار تهران محمدباقر قالیباف توقعی ندارد. اصلن آقا چرا خودتان را به زحمت انداختید و تا بیمارستان ایرانمهر قدم رنجه فرمودید؟ دستور اگر می دادید بیمارستان را می آوردند خدمتتان. اصلن خود بیات شکر خورده اگر با پای خودش شرفیاب آستان حضور نشود. کسی از هیچکس توقع ندارد. لطفن کاسه گدایی برندارید. منصور ضابطیان نازنین پیشنهاد برگزاری کنسرت داد. اما برگزار نشد. چرا؟ به درک که نشد! بهتر! اگر می شد و استاد زنده بماند آنوقت ما مطربان گورخانه برای گریبان دریدنمان بر گور مرده چه کنیم؟ اشکهایمان که آن وقت سرازیر نخواهند شد.

 

کنار ضریح آستانه قدسیبامداد و بیات

بی تکبیرگویان آنک پگاه

پیرکرکسی قناری می خواند!

 

بامداد نامیرا! یادت خوش! شب شعر سوئد را به یاد داری؟

نوای سحرانگیز کلاویه های پیانوی بیات واداشت تو را تا عذر بخواهی از جماعتی که شاید بیش از شعر تو مشتاق شنیدن نوای موسیقی بابک بیات بودند.

 

با کوچه آواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

چیزی جز تنهایی با من نیست

 

اگر خدا به مراد دلتان راه آمد و برای استاد بیات اتفاقی افتاد فقط از شرم حضورتان و به احترام نوای جاودانه اش سکوت کنید. سکوت. خیالتان راحت باشد که بابک بیات به زاری زرمه تان نیازی ندارد. نمی خواهد وجدان درد بگیرید و به یاد رسالت قلم بیفتید. بگذارید دلمان را به موسیقی اش خوش کنیم که خوشتر از انکرالاصوات شماست که زر زر قلمتان را می خواهید توی گوش هایمان زورتپان کنید.

روح بزرگوار من

دلگیرم از حجاب تو

شکل کدوم حقیقته

چهره بی نقاب تو

 

                                                   (چهارم آذرماه ۱۳۸۵)