اين روزها شبيه زني شده ام كه كلافه شده است از بس كه نمي زايد. دعاي خاله خانباجي ها و دخيل امامزاده ها و آقازاده ها و دواي اطبا هم مفتاح فرج نمي شود. لقاح مصنوعي كه ديگر سرش را بخورد. روزي جايي در خيالم با خط درشت ( از آنها كه روي در و ديوار شهرهامان زياد پيدا مي شود) نوشته بودم: قلم توتم من است. گفتم شايد آنقدر هجي كنم تا ملكه ذهن گردد. اما نشد. نرمه بادي از نفس انداخت. تاه كرد اين توتم را و تازه دريافتم كه اين سرانجام هر توتمي ست. حالا شده ام شبيه زن جن نامه گلشيري. همو كه از گور زنده بيرون آمده بود و لكاته اي بود در آغوش هر مرد. گمگشته بوي مردش عطر هر تن غريبه را به كام مي كشيد تا او را بيابد. و نيست. و نمي شود. نمي شود كه نوشت. نمي شود كه نشد همرنگ روزگاري كه نفس كشيدن را از ياد برده است. اين ها را هم كه نوشتم نوشته شد ديگر. نوشته شد تا كدورتي در دل همنفسي نماند كه همپياله گي تان هنوز باطل السحر اين يائسگي ست.