سلام حمیدجان!

این روزها در ناتوانی فهمیدن و درک کردن و هم حس بودن با محیط با آدم ها گیر کرده ام. این خواب نئشه وار این خلسه ی خوشٍ نخواستن؛ که بودن ٍ و درک کردن آنچه بر ما می گذرد توی همان نفهمیدن هم کابوس ام را می شکند.

حمیدجان من!

این روزها مدام به بودن خودمان فکر می کنم. به اینکه کی هستیم و کی قرار گذاشته بودیم با خودمان که باشیم. قرار گذاشته بودیم که نه دنیا راٰ دست کم خودمان را از بودن های روزمره و نفس کشیدن های عامی رها کنیم. افق نگاهمان خیره به نگاه های مرموز هدایت بود و جسارت را برای مان گلستان تفسیر می کرد و شاعرانه زیستن را شاملو تجلی می بخشید. آیدین را توی نوجوانی هامان ثبت می کردیم و شوریده گی پناهی را ستایش می کردیم و سخت جانی را توی چگونه زیستن احمد محمود می دیدیم.

حمیدرضا!

قیصر که بغض اش را فریاد می کرد: این نظام روزگاره خان دایی. با صداش بغض می کردیم اما نمی فهمیدیم اش. نمی فهمیدم اش.  نمی فهمیدم که روزگار زپرتی یعنی چه؟ افسردگی خانمان سوز عمومی یعنی چه؟ سرخوردگی و حق خوردگی و نفس کشیدن پنهانی حتا از هراس هزار تاویل و تفسیر بی بی گوزکی یعنی چه؟

حمیدرضای خوب!

هی حرف هامان را خوردیم. دردهامان را خوردیم. بغض هامان را خوردیم. اشک هامان را خوردیم. فکرهامان را حتا خوردیم تا بعد اصلن یادمان رفت کی بودیم؟ کجا ایستاده بودیم.

ثقل زمین کجاست؟

ای سرزمین من!

من در کجای جهان ایستاد ه ام.