رفیق خستگی ها و شب پرسه های تمام شبانه های این زمانم هم به حلقه ی دوستان در این دنیای مجازی پیوست.

امیر عفاف! باید آنقدر بنویسی تا فراموش کنم که بامداد ما٬ بامداد نامیرای من و تو٬ جایی در گوشه امامزاده طاهر کرج آرمیده ست تا وعده گاه دوستی مان شود. باید آنقدر بنویسی تا تمام غصه های ساعدی را از یاد ببرم. باید آنقدر جان٬ خرج قلم کنی تا زخم صدای فرهاد ما٬ فرهاد من و تو٬ مرهمش را در درونمان بیابد. دلم برای فنی زاده و معروفی٬ برای فریدون گله -که همین تازگی ها رفت- برای بیضایی نازنین٬ برای اسفندیار مغموم مان تنگ شده.

«زمانه ییست که آری

کوته بانگی الکنان نیز

                            لامحاله

خیانتی عظیم به شمار است».  

پس بنویس...!